بی برگ و باد

برگ های ما را سپرده ای به دست باد و نگاه کن که هزار خاطره از تو به پرواز درآمده اند

من و گنجشکای خونه
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  

   حالا غمگینم و از کلافه بودنی که مدام طول زندان خانه را می رفت و برمی گشت بیرون آمده ام. دل نداشتنم کار دستم داد. سنگدلی به کار بردم و آخرین لقمه صبرم را فرو دادم و حرف آخر را همان اول نوشتم. خودخواهی کردم و روح تو را شکسته تر پسندیدم تا اینکه شانه هایم را ستون و چتر رگبار پاییزی امروز کنم. در چشم بر هم زدنی جاده های خراب شده عمرم را دوباره دیدم. دیدم آن سالها را که در خود پیچیده بودم و دیگر نخواستم اسیر شوم. کور و کر فقط برایت نوشتم. حالا مدام آخرین کلمات حقیقی ات را مرور می کنم و با لذت این خاطره خوشم. حال تو را دانستن هم برایم سخت نیست. اما خوب می دانم که نگرانی هایمان یکی نیست و شاید هر دو حق داشته باشیم. من فکر می کنم اگر راضی به محاکمه می شدی و هر دو توان مجازات داشتیم چقدر بهتر بود. حالا زیر بار تصمیمی که با حمایت من گرفتی می شکنم. دو خودخواهی همراستا ببین که ما را تا لبه چه پرتگاهی کشانده است. اضافه کن که من اینجا یک دروغ هم افتتاح کردم و خلاصه در چشم بر هم زدنی گره کوری متولد شد که با کمتر عصای سفیدی بتوان از خیابانش عبور کرد. 

   روح تو شکسته تر بود و حق نبود حالا به بلای من مبتلا شوی. من اینها را به بیش از یک بازی قایم باشک نمی گیرم که دو کودک قدیمی بازی می کنند. من این بازی را تا اوج شور و هیجانش از برم و نه بیشتر.

   نمی خواهم حسرت دستانت را برای خودم خاطره کنم. دستانی که از من دریغ کردی حالا کجایند؟ کلماتی که می توانستی بگویی و من دانه دانه نازشان را کشیدم حالا کجایند؟ من سالهاست رویای هیچ خاطره ای را ندارم...


 
دارم از یاد تو می رم...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

   سرشب که شد و هوا سرد بود کز کردم گوشه تختم و با هر اجباری بود خوابیدم. به خیلی چیزها فکر کردم و خیلی حرف ها با تو زدم و خیلی حرفا از تو شنیدم. خیلی حرف ها را فقط توی دل نداشته ام نگه داشتم که یک وقتی به تو نگویم و خیلی حرف ها را خیلی زود با تو قسمت می کنم. این خیلی را امروز فکر نکن مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. همین که بدانی و بگویی همه چیز مرتب است همه اش دود می شود می رود لابلای دیوانگی های من خواب زمستانی می بیند.

   من خیال می کردم ما از هم نگران نیستیم. خیال می کردم محرم روح نیکوخواه تو هستم که اگر روزی از کلمات بی سر و ته ام خیال دیگری کردی قبل از اینکه آن را به خودت بگویی اول انعکاس زلال آن را در چشمان من نگاه کنی. اگر باز هم تیرگی قلبم راست بود، هر چه تو گفتی همان...


 
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  

   دغدغه هایت اگر با من قسمت نمی کنی پس بگو با که می خواهی نجوا کنی؟ ریز ریز فرشته هایت را شبانه پرواز بده و در سکوت کائنات گفتگوهایت را با من زمزمه کن. همیشه کارهایی هست که تا صبح صبر کردنش شاید خیلی دیر باشد. ما که اسیر زمان نیستیم. از ابتدای کهکشان ها جاری شده ایم تا لایزال شیشه ای چشمان تو...اما باز هم یک حرفهایی هست که وقتی نگفته ای شده اند دغدغه...

   یک حرفهایی هست که نمی شود بگذاری توی یخچال که چند روزی بماند و بعد هم ته مانده شان را بریزیم دور. باید همان جا داغ داغ بریزی توی نعلبکی سرد که شد با هم نوش جان کنیم...

   یک حرفهایی هست نخریده گذاشته اند توی کیسه مان و جیبمان را بدجوری خالی کرده اند. تلخ تلخ خیلی که گرسنه باشی باید نصفش را از روی احترام به من هم تعارف کنی...

   یک حرفهایی هست مثل شکلات هایی که همیشه توی کیفت سر و کله شان پیدا می شود باید فکر نکرده به من هم بگویی که با هم بزرگشان کنیم و یا با هم فراموششان کنیم...

   یک حرفهایی هست مثل کاسه ماست محلی که از دهات شمال می خری یک بار می گویی و یک عمر مزه اش زیر دندانت می ماند. اینها را یادمان باشد که هر جا بودیم همیشه یک سری به دهات شمال بزنیم...

   یک حرفهایی هست خیال می کنی با سه گانه ذرت و هویج و نخودفرنگی یا به زور سس و سماق می شود یک کاریشان کرد. اما آرزو می کنم روز آن حرف ها که می شود با هم عقده خام خواری بگیریم و شب بیداری مان را یک جوری تا صبح بخوابیم...

   یک حرفهایی هست باید سفارش بدهی روزهای تعطیل از بیرون برایت بیاورند. با مخلفات و حتی اگر شد جویده شده... قبول کن آدمهایی هستند که خیلی حرفهای سخت تکراری مردم را هزار بار، بار گذاشته اند و تو فقط باید راحت دراز بکشی زیر آفتاب ظهر تابستان و نگاه کنی خوشمزگی زندگی را که چقدر ممکن بود ته دیگش سوخته از کار دربیاید...

   یک حرفهایی هست مثل کیک های نسکافه قنادی بی بی نیازی به گفتن ندارند. بی گفتگو باید چاقو را بدهی برایت یک برش بزرگ ببرم و خلاص...

   یک حرفهایی هست مثل تن ماهی باد کرده مشکوک اند. لب که زدی چند ساعتی باید صبر کنی خدای ناکرده شاید دلت خواست بپیچد...

   یک حرفهایی هست مثل گیلاس روی درخت که تازه سمپاشی هم شده نشسته پیش می آیند اما چون تو برایم چیده ای فدای سرت چندتایی می خورم...

   یک حرفهایی هست مثل ماکارونی دوران کودکی که می خوردیم و جایش روی آستین مان می ماند. باید هر وقت می بینیم آستین تمیزی داریم بفهمیم که خیلی وقت است به هم هیچ جمله ای که مزه ماکارونی بدهد نگفته ایم...

   یک حرفهایی اما هست که هیچ وقت نمی شود گفت. مثل سوال مشترک و بی جواب همه مادرانی که صبح از خودشان می پرسند:"خب امروز چی درست کنم؟"

   یک حرفهایی هم هست مخصوص آنهایی که گاهی یادشان نمی آید شام دیشب چه بود...

 


 
نه منی دگر نه اویی
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠  

   دیگر شاید زمان آن باشد که تصمیم بگیریم سرمای هوا را میان گرمی دستانمان تقسیم کنیم. بگذاریم هر چه هستیم باشیم و نیمه ای از نداشته هایمان را به دیگری هدیه کنیم که این نداشتن ها را یک روز فراموش کنیم برای به خاطر آوردن داشته های جاودانی مان. داشته هایی که از سودای زمان فارغ اند و با بی نهایت هستی زلف گره زده اند.

   غنیمت ما از رودخانه زمان که بدایت و نهایتی در آن پیدا نیست نقطه کوچک پرگاری است که تو بر آن نشسته ای و من به تماشای تو برخاسته ام. بیا از نداشته هایمان با هم بگذریم. بماند آنها که میان گرمای دستانمان بزرگ می شوند و آنها که چشم می دوزیم به آرزوی بزرگ بودنشان. باشد که یک روز ریاضت عاشقانه دو روح تا آخرین ستاره های به خواب رفته پرواز کند.


 
زیباترین آرزوی نازیبا
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠  

   دیروز چقدر آرزو کردم و دوست داشتم کنارم می بودی و نبودی. دیروز چقدر خوش بودم و تو اما در این خوشی با من نبودی که اسمش را بگذارم خوشی. این آرزوهای زیبا را دوست ندارم یادگار از تو داشته باشم. دوست دارم جایی باشم که تو باشی و تو خوش باشی. این می ارزد به هزار آرزوی زیبا و یک حسرت تکراری. تو که باشی و تو که خوش باشی من از دنیای تو هیچ سهم دیگری نمی خواهم. می روم آنجا که کوی توست زندانی و چاه نشینت می شوم. دیروز چقدر خوش بودم و چه گناه کبیره ای است این "بی تو خوش بودن". درست آن ثانیه ها بیا برایم بگو که کجاهای دنیا بودی بدون من که تمام خوشی هایم را ریز ریز کنم زیر فرش کودکی هایم...

   دیروز را دیگر دوست ندارم. وقتی لحظه های مشترکی ندارم که تو لبخند بزنی و من خوش باشم به دلخوشی تو...


 
بیم موج
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  
 
یلدا یاد طولانی من و توست
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  

   پاییز پر ماجرای ما هم گذشت و هر چه ماند خاطره های برگریزی بود که به دیوار قلبمان جاودانه می شوند. تو می مانی و هر چه برایت عزیزترین است. تو می مانی و هزار شادی که از تو گذشته اند و حسرت هایی که در تو می مانند. اما درازای یلدا، که من در انتهای تاریکی اش ایستاده ام دل بسته این است که لبخندت را درست به تاریک ترین لحظه شب بدوزی و بنگری که چگونه خورشید برایت جاودانه می تابد. من را هم ببر به جاودانگی نگاهت. ببر به غمگینی با شکوه و دوست داشتنی ای که ارمغان شادی های من و توست...بلدا مبارک


 
من
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠  

   درست حق با توست اما من را بگو که آن روزهای اول چقدر فکر کردم فاصله بین ما افتاده است و تو وقتی به هر جا نگاه می کنی رنجور چشمان مادر را می بینی و دیگر روی هیچ صندلی ای جایی برای  نشستن من نیست. ناچار روزها پشت در اتاقت قدم زدم تا آن نفسی که از درد جاویدانت رها می شوی تنها نمانی. مدام در هوای مه آلود چشمانت قدم زدم و چه ثانیه های ناامیدی که بی تو نمردم. چقدر خیال کردم چه ساده همه چیز تمام می شود به همان سادگی که یک روز آغاز کردیم. اما جوانه اطلسی از لای پنجره بسته اتاقت در ثانیه هایی که دیگر هیچ امیدی نبود خودش را به هوای تازه زندگی رساند. در پرسه های شبانه ای که در کوچه های تنهایی به فتح هیچ دری ختم نمی شد باز هم صبور دستان تو به فریادم رسید. تو، بانویی که از بدرقه محبوب ترین مخلوق می آمدی تمام دلهره هایم را از من رها کردی. حالا دستهای شبانه ماست که باز در دست هم اطمینان می گیرند. حالا باید دوباره از شادیهای کوچک که هنوز هم پراند از حروف شفوی شروع کرد و دوباره ساخت. برای چشم دوختن به آرامش تو هیچ وقت دیر نیست...بانو


 
بانو
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠  
 
مادر
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠  
 
تو هنوز در میان گل و لاله خفته باشی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠  

به کجا قدم گذارم که ندارم آبرویی

دری از سرای قلبت بگشا که چاره جویی

به نسیم نامه دادی که شب از سفر می آیی

به همین سرا بمانم نروم به هیچ سویی

ز جوانیم به پیری همه عمر صبر کردم

اجلم کمی نمانده که بگیردم گلویی

ز تو ای نسیم یاغی نشنیده ام دروغی

بزنم به سینه و سر که امان از این دورویی

به کدام سو گریزم ز جفای این زمانه

که هنوز کودک دل نشنیده های و هویی

دل من سفر که کردی ز قفس پرید مرغم

به چه چاره ای بمانم, بروم به جستجویی

...و هنوز داستانم به سرای سینه مدفون

که به روز حشر لیلی, شنود به گفتگویی

 

استقبالی قدیمی از غزل عشق و پیری از شهریار


 
مادر مرد از بس که جان ندارد
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

Ils sont venus
Ils sont tous là
Dès qu'ils ont entendu ce cri
Elle va mourir, la mamma
Ils sont venus
Ils sont tous là
Même ceux du sud de l'Italie
Y a même Giorgio, le fils maudit
Avec des présents plein les bras
Tous les enfants jouent en silence
Autour du lit ou sur le carreau
Mais leurs jeux n'ont pas d'importance
C'est un peu leurs derniers cadeaux
A la mamma

آنها همه وقتی آمدند که صدای ناله به گوش می رسید

او خواهد مرد...مادر

آنها آمدند...آنها همه آنجا هستند...حتی آنها که از جنوب ایتالیا آمده اند

حتی جورجیوی کله شق با دستانی باز

همه بچه ها در سکوت به دور تخت و روی کاشی ها بازی می کنند

اما بازی آنها اهمیتی ندارد و فقط آخرین هدیه آنها به مادر است

On la réchauffe de baisers
On lui remonte ses oreillers
Elle va mourir, la mamma
Sainte Marie pleine de grâces
Dont la statue est sur la place
Bien sûr vous lui tendez les bras
En lui chantant Ave Maria
Ave Maria
Y a tant d'amour, de souvenirs
Autour de toi, toi la mamma
Y a tant de larmes et de sourires
A travers toi, toi la mamma

آنها مادر را با بوسه هایشان گرم می کنند

و زیر سرش را کمی بلند می کندد

مادر خواهد مرد

مجسمه مریم مقدس سرشار از لطافت و مهربانی

در میدان خودنمایی می کند

بی شک دستانتان را همراه با  آواز Ave Mariaبرایش دراز می کنید

آنجا پیرامون تو از عشق و خاطره لبریز است

آنجا لبریز از اشک و لبخند است

Et tous les hommes ont eu si chaud
Sur les chemins de grand soleil
Elle va mourir, la mamma
Qu'ils boivent frais le vin nouveau
Le bon vin de la bonne treille
Tandis que s'entrassent pêle-mêle
Sur les bancs, foulards et chapeaux
C'est drôle on ne se sent pas triste
Près du grand lit et de l'affection
Y a même un oncle guitariste
Qui joue en faisant attention
A la mamma

همه مردان زیر آفتاب تابان بودند

مادر خواهد مرد

و آنها شراب تازه می نوشند

حالی که روی نیمکت ها کلاه ها و روسری ها سرگردانند

چقدر مضحک که غمگین نیستند

در کنار تخت و سرچشمه محبت

او گیتار در دست و نگران برای مادر می نوازد

Et les femmes se souvenant
Des chansons tristes des veillées
Elle va mourir, la mamma
Tout doucement, les yeux fermés
Chantent comme on berce un enfant
Aprés une bonne journée
Pour qu'il sourie en s'endormant
Ave Maria
Y a tant d'amour, de souvenirs
Autour de toi, toi la mamma
Y a tant de larmes et de sourires
A travers toi, toi la mamma
Que jamais, jamais, jamais
Tu nous quitteras...

و زنان مرثیه های مرگ را به خاطر می سپارند

مادر می میرد

به آرامی چشمان بسته شده همچون نوسان گهواره آواز می خوانند

پس از یک روز خوب با خنده های خواب آلود...

آنجا پیرامون تو از عشق و خاطره لبریز است

آنجا لبریز از اشک و لبخند است

که هیچ وقت تو ما را ترک نخواهی کرد


 
آرام تر از آن عاشقانه
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠  

   این بار که نزدیکت می شدم قلبم تند تند شروع کرد به جاری شدن. مثل آن روزها که مدام خودم را گم می کردم. نگاهت کردم...نگاهم کردی...هر دو از هم گذشتیم و چه سالها که می توانیم با این خاطره لبخند بزنیم و منی که برمی گشتم می دانستم که باز دلم را جایی جا گذاشته ام.

   دستهای کوچک و سردت لمس تازه ای داشت که آن را هم به خاطرم سپردم. ثانیه ها با تو نیامده رفته اند و من تنها کنار جاده ای که تو سالها پیش از آن گذشته ای با ثانیه های رفته ام بازی می کنم.

 

غروب اول شهریور ماه یکهزار سیصد و نود خورشیدی


 
Pour t'aimer
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠  

Pour t'aimer, j'ai menti
Pour t'aimer, j'ai péché
Je ne regrette rien
Il nous fallait un lien

دروغ گفتم چون دوستت داشتم

گناه کردم چون دوستت داشتم

هیچ وقت حسرت نخوردم. چون باید رابطه ای می داشتیم

Pour t'aimer, moi j'ai cru
De devoir te mentir
Mais tu vois j'ai perdu
Ce roman m'a trahi

باورت کردم چون دوستت داشتم

اما می بینی که افسانه خیانتم را از دست داده ام

Ce n'était pas un rêve
Car j'ai voulu sans trêve
Me cramponner à l'épave
D'un triste mensonge d'amour

این یک رویا نبود

چون می خواستم بدون جدایی به دروغ غمگین عشق چنگ بزنم

Pour t'aimer, j'ai menti
Pour t'aimer, j'ai péché
Mais tu peux l'oublier
Si je reste avec toi
Mais tu peux l'oublier
Si je reste avec toi

دروغ گفتم چون دوستت داشتم

گناه کردم چون دوستت داشتم

اما تو می توانی فراموشش کنی

اگر کنار هم بمانیم


 
ای جان جان بی من مرو...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠  

   حدس اشک بر گونه های دلت دشوار نیست. چه می کردم که پای آمدنم را به آغوش جاودانی ات بریده اند و این را نگذار به حساب پادرمیانی این کسانی که نیستند و فکر کن در این دنیا یک ما هستیم و ما...

   انگار کن یک کوه بلندتر و بالاتر از من ایستاده ای و این راه بی نهایت را تا تو باید با پای دل و تنها و حتی بدون تو طی کنم. بگذار این سربلندی را با خودخواهی نصیب خودم کنم. بگذار از هزار توی این دنیا که هر رنگش وسوسه ای دارد رها کنم و سبک تر از هر نسیمی در گوش تو زمزمه ای پیدا کنم.

   تو فقط همین امشب برای کسی که با تو "یا علی" ها گفته دعایی زمزمه کن. یاسینی بخوان و آنگاه فراموشم کن. چشمانت را ببند و با همان یقنی که به سربازت داری رهایش کن. از بند کلامش رها باش و این آزادی را چندی تجربه کن و در روزهایی که هنوز نرسیده اند اندیشه مکن. در این سفر اگر رفیقی باشم یا خسته و نیمه جان خودم را به پای تو می رسانم و یا در دره های وحشت و تنهایی طعم تسلیم شدن به نام تو را تجربه می کنم.

   روزی بازخواهم گشت و دست های معصوم و پاکت را در بوسه های حلال تر از باران غرق می کنم...


 
زورقبان
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  

بر این کناره تا کرانه ی آمو دریا
آبی میگذشت که دگر نیست:
رودی که به روزگاران ِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد.



بر این امواج تا رودباران ِ سند
زورقی میگذشت که دگر نیست:
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست.



بر این زورق از بندری به شهر بندری
زورقبانی پارو می کشید که دگر نیست:
پاروکشی که هر سفر شوریده دختریش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهال  آرزویی به دل می کاشت.



بر این رود  پادرجای
امیدی درخشید که دگر نیست:
امید سعادتی که پابرجا مینمود
لیکن در بستر  خویش به جز خوابی گذرا نبود

 

                                                         احمد شاملو -١٣٧٣


 
C'était le temps des fleurs
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  

Et ce soir je suis devant la porte
De la taverne où tu ne viendras plus
Et la chanson que la nuit m'apporte
Mon cœur déjà ne la connaît plus

و امشب من در مقابل در  میکده ای ایستاده ام که تو دیگر به آن بازنخواهی گشت

و قلبم دیگر ترانه ای را که شب برایم به ارمغان می آورد نمی شناسد


 
گل لاله گل لاله هنوز بوی تو رو داره
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

   سفر که باز مرا می خواند حس می کنم مثل همیشه نمی روم. قلبی که نداشتم را باز یک جا فراموش کرده ام. تو باز مرا می سپاری به دست باد و رها می شوم در اقیانوسی از یادها و آرزوهایی که به هم می پیوندند و خلوت این روزهایم را از غم هایی عزیز و شادی های آرام سالهای جوانی آکنده می کنند.

   دوست دارم این شب ها را اگر چه دور اما نزدیک تر از هر شبی فارغ از تشویش روزهایی که نمی دانیم چگونه بر ما خواهد گذشت سحر کنی. به این بیاندیش که چگونه دستانمان را در دستان هم گرم نگاه داریم. چگونه می توان این کودک عشق را مراقبت کرد تا آرام و آهسته پر و بال بگیرد.کمکم کن لحظاتی را که در رویاهای تو پروراندم در دستانت بگذارم. بگذار تمام خوشبختی من آن باشد که سالها از لبخند تو لبخند بزنم. کمکم کن شادیم را در نگاه تو جستجو کنم و کتابم را در دستان تو ببندم. اینگونه رستگارم می کنی بانو...


 
آنگاه از ستاره فراتر شدم
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠  

   دستهای گرمت خاطره شیرین امروزم شد. دستهایت را با قلبم گرفتم و آن قدر گرم فشردم که بشود تا دنیا دنیاست تو را به خدا سپرد و رفت. حالا برگ به برگ که لابلای تاریخم بگردی خاطره دستان تو عزیزترین است. حالا فکر می کنم وقتی دست روی دست می گذاری دستانت خوشبخت می شوند.

   به ابرها همچون الهه باران گفته بودی ببارند و آن قدر پای نجوای خودت خیس شدی که من باور کنم نگاه باران به سرانگشتان مهربانی های تو بسته است. همه چیز آرام و در سکوت و در چشم به هم زدنی تمام شد. از خوابی بیدار می شدم که در آن تو "سلطان بانو" بودی. هنوز گرمی جاری خون تو در رگهایم پیچیده است...


 
یادم تو را فراموش
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩  

   دارم امسالم را خوب یا بد بزرگ یا کوچک تحویل می دهم به بایگانی قلبم. از روز اولش را که نگاه کنی پر بود از ثانیه های خوب و بد که هر کدام به جای خود به یاد سپردنی بودند و نبودند. از کلماتی که یک به یک می رفتند در قلبم بزرگ شوند تا آن شبهایی که نبودنم را آغاز کردم...نسلی دیگر را به آغوشم آوردم و در قلبم بزرگ کردم...دریغ و حسرتی را که تا همین امشب با خودم پروردم...کودکانه هایی که به دیدار چشمانش بردم...تلخی های از شش طرف بن بستی که هنوز به شکستنشان برنخواسته ام...پروانه بازی هایی که بی تامل نثار کردم...عشقی که معصومانه بزرگ شد و عشقی که هنوز دست بی جانش از دورها به خون بی گناهی آلوده است و دیگر صدایش در گلو مرده است...و تکرار هزار سال بی پایان که کاش فراموش شوند.

   اینها پرونده سالی بود که ٣۶۵ روزش را هنوز نزیسته ام.


 
دریای بن بست
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  

   جانم را به تکرار می کشانی و هنوز نگفته ام چگونه در تو ماندنم را. هنوز زود است برای از تو بریدن و هنوز دیر است برای دست در دست تو نهادن. چه بی راهه ها که بی تو نرفتم و چه جاده های گم شده در دور دست که با تو در پیش رو می بینم. بیا از درون این واژه هایی که نمی توان نوشت لختی را با هم به آسمان شبهایمان چشم بدوزیم. برای من دیگر زمان سکوت فرا رسیده است. دیگر به بهاری که در آن شکوفه ای شعله نمی گیرد دل نمی بندم. همین تویی که در قلبت می تپی یعنی سالها از مرگ من گذشته و هنوز در تو زنده مانده ام. من دیگر تا قطره آخرم باریده ام. در هوای مه آلودم قدم بزن. بگذار سینه ات از سردی دستانم پر شود. آنگاه در دوردستی که تو ناپدید می شوی مرا به خاطر بسپار و اینگونه آوازم کن...


 
دیگر از عشق نگو
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩  

Ne me parle plus d'amour...
Laisse faire le silence...
J'ai envie pour quelques jours d'épouser l'indifférence.

دیگر از عشق نگو

بگذار در سکوت چند روزی را به بی تفاوتی بگذرانم

Ne me parle plus d'amour...
J'ai versé assez des larmes
pour des rêves sans retour,
des saison de vague à l'âme.

دیگر از عشق نگو

برای آن رویاهای بی بازگشت و فصل های غمگینی ام به قدر کافی اشک ریخته ام

 Ne me parle plus d'amour...
Je n'ai plus le coeur bohème.
Je vais vivre dans ma tour
et ne plus aimer qui m'aime.

دیگر از عشق نگو

قلبم دیگر از ولگردی دست خواهد کشید

من در سرگردانی خودم خواهم زیست

و دیگر آنکس که دوستم دارد را دوست نخواهم داشت

Ne me parle plus d'amour...
Je voudrais changer d'adresse.
Je voudrais faire un détour
en dehors de la tendresse...
Ne me parle plus d'amour!

دیگر از عشق نگو

می خواهم در بی نشان ها گم شوم

می خواهم  به بیراهه بزنم

دیگر از عشق نگو

Ne me parle plus d'amour...
C'est le mal de la jeunesse;
c'est le vent dans les discours,
le berceau de la tristesse.

دیگر از عشق نگو

این آفت جوانی است

و نسیمی در میان کلمات

و چون گهواره ای از غم و اندوه است 

Ne me parle plus d'amour!
Parle moi du temps qui passe,
des soleils de Singapour,
des navires de l'espace...

دیگر از عشق نگو

با من از زمانی بگو که دیگر گذشته است

از خورشیدهای سنگاپور

از دلسردی فاصله ها

Ne me parle plus d'amour...
J'en ai trop parlé moi même.
Je vais vivre dans ma tour
et ne plus aimer qui m'aime.

دیگر از عشق نگو

من بسیار از عشق گفته ام

من درسرگردانی خودم خواهم زیست

و دیگر آنکس که دوستم دارد را دوست نخواهم داشت

Ne me parle plus d'amour...
La passion est en vacances.
Elle se tait pour quelques jours,
mais après le grand silence
on reparlera d'amour!

دیگر از عشق نگو

بگذار چند روزی شور و هیجانمان را به دوردست ها بسپاریم

آنگاه پس از یک سکوت طولانی

دوباره از عشق گفتگو خواهیم کرد...


 
نوستالژی
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩  

Nostalgie...
On se ressemble,
tu es tendre,
moi aussi...

نوستالژی

ما چون یکدیگریم

تو مهربانی و من هم

Nostalgie...
Je pense à elle.
Je l'appelle
dans la nuit.

نوستالژی

من به او فکرمی کنم و در شب صدایش می زنم

Elle vivait là-bas,
au pays du froid
où le vent, souvent,
m'emporte en rêvant.

او آنجا در سرزمین سرما جاییکه باد مرا با خود به رویا می برد زندگی می کرد 

Il neigeait du feu,
il pleuvait du bleu,
elle était jolie...
Nostalgie!

برف شعله های آتش می بارید و باران آبی

او زیبا بود

نوستالژی

Nostalgie...
On se ressemble,
c'est décembre,
ton pays...

نوستالژی

ما چون یکدیگریم

ماه دسامبر است

سرزمین تو...

Nostalgie...
Tu joues tzigane
sur la gamme
de l'oubli.

نوستالژی

تو در گستره ای از فراموشی کولی می شوی

Elle avait envie
de brûler sa vie
sous un vrai printemps...
Elle avait vingt ans.

 او آرزو داشت زندگی اش را در بهاری حقیقی بسوزاند

او بیست ساله بود

Un amour d'hiver,
le ciel à l'envers;
c'était la folie...
Nostalgie...

عشقی زمستانی...

آسمانی تیره...

این جنون بود

نوستالژی


Parfois, sur la mer,
quand la nuit est claire,
son prénom revit...
Nostalgie...

Nostalgie...
Nostalgie!

گاه بر روی دریا

وقتی شب روشن است نامش دوباره زنده می شود

نوستالژی...


 
اتفاقی است که افتاده فراموشش کن
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩  

   دلم نشکست اما صدای به هم خوردن تکه های دل شیشه ای شکسته ام دوباره به گوش رسید. فراموش کرده ام چون سوگند خورده ام. این کوچه را هم بر خودم بن بست کردم. گرچه جز آنچه با من کردی قصد دیگری با من نبود، اما تو می شوی گناهکار و من معصوم. چه اشکالی دارد؟

   ما حالا آن قدر از هم دوریم که صدای دلهامان هم دیگر به هم نمی رسد. چه رسد به‌آنکه در گوش هم فریاد بزنیم. احساس می کنم به خورشیدهایت کافر شده ام. تو هم به هیچ ستاره ای از شب من ایمان نداشتی. دیگر کلمه ای از تو بر زمین من نمی بارد. آن شب ها را یادت هست که به رگبار کلمه می بستم "ات"؟

   با این جامد صلب* مان به کدام حال می خواهیم تحویل شویم؟ تو دست یازیدن به کدام آرزو با منطق پروردگاری اش را ممکن می بینی؟ بر سر همین جویبارهای فصلی که نشسته ایم و هر کدام راه دریاچه ای متروک را در پیش گرفته اند بمانیم و یادمان باشد که آب زلال وجود خومان را بدرقه می کنیم.

دوباره یادم آمده که:

حالا دنیا چه برام قشنگ شده

تو نگاه تو یه دنیای دیگه س

چشم تو مثل دو تا چشمه نور

آینه روشن فردای دیگه س

 

*:جسم صلب: برای خود تعریفی دارم در علم مکانیک که آن قدر ها هم دقیق نیست


 
یادداشتهای ستوانیکم وظیفه 1
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  

شنبه ١٣ شهریور ماه ٨٩

   با یک روز تاخیر که تبدیل می شود به یک روز اضافه خدمت خودم را به پادگان جدید معرفی می کنم. از میان چند نفری که مثل من آمده اند فقط شش نفر با مدرک کارشناسی ارشد هستند و این مرکز که تا به حال چندان رابطه ای با کسانی چون ما نداشته تصمیم دارد ما را گرامی بدارد. دو بیست و چهار ساعت انتظار می کشیم که محل دقیق خدمتمان را مشخص کنند. اولین دیدارمان با رئیس ستاد است. همه می نشینند و از رشته تحصیلی مان می پرسد و کمی صحبت می کند تا آماده شویم برای دیدار با امیر

***

   صبح ها که می آیم باید یک طول پادگان را پیاده بروم. از کنار بچه هایی عبور می کنم که تازه آموزش دو ماه گذشته ام را آغاز کرده اند. من که می آیم آنها مشغول نظافت صبح هستند. اولین بار یکی از آنها نظافت را قطع می کند و خبردار می ایستد. سعی می کنم جا نخورم دستم را بلند می کنم و به کارش مشغول می شود. وقتی درجه ای روی شانه ندارند حق ندارند دستشان را بالا بیاورند. فقط صدای مختصری از به هم خوردن پوتین هایشان بر می آید.

***

   هفت نفر تازه وارد هستیم برای دیدار با امیر به ستاد فرماندهی می رویم. وارد اتاق می شویم و احترام نظامی...می نشینیم. امیر با تک تک ما دست می دهد و از پشت میز می آید کنار ما می نشیند و کسی او را همراهی می کند که بعد ها می فهمم فرمانده هنگ است. نفر به نفر نام هایمان را می پرسد و رشته تحصیلی و شغل پدر و به اقتضای پاسخ ها سوالاتی مطرح می کند. من نفر ششم هستم. می پرسد رشته تحصیلی ام چه کمکی به این پادگان می تواند بکند و جواب منفی می شنود. نظری در مورد رشته ام می دهد و از من می خواهد که تاییدش کنم. می گویم :" نمی دانم". و او این نمی دانم را تحسین می کند. رفتارش دلنشین است.

   نوبت دیدار با جانشین است. صحبت کوتاهی می کند و به پیروی از امیر توضیح می دهد که باید به عنوان مسؤل اتاق فکر در گردان ها مستقر شویم. وظیفه ما انجام تحقیق در مورد نارسایی های موجود در اداره امور مرکز و منعکس کردن مشکلات موجود است.

   رده بعدی دیدارها فرماندهی هنگ است. نوبت تقسیم به گردان هاست. من شروع به صحبت می کنم و دو خواسته دارم. اول آنکه اجازه داشته باشم برای آشنایی با مشکلات حداقل یک ٢۴ ساعت در کنار آنها بمانم و دیگر آنکه ترجیح می دهم در کنار یک گروهان تحصیل کرده باشم تا گروهان دانش آموزی...و هر دو پذیرفته می شود.

   گردان یس (یاسین) می شود سهم من. معرفی بعدی سهم فرماندهی گردان است. احترام نظامی می گذارم و نامه تقسیم خودم را به دستش می دهم. دستش را حلقه می کند دور بازویم و می گوید:" توچقدر لاغری! " همراه یک نفر دیگر وارد اتاقش می شویم و می نشینیم. نامه را نمی خواند. چون می داند چیست. اول تشویقمان می کند به فرمان بری که در آن صورت همکاری او را نیز خواهیم دید. قبل از پاسخ گرفتن می گوید:" می خواهم روحیه نظامی گری تان را نشان دهید ". رو می کند به من و می گوید شما  در  کنار  گروهان  یکم  باش. پاسخ     می دهم:" هر  دستوری  که  بدهید اطاعت می کنم ". می گوید:" دیگر این قدر هم نظامی گری نخواستم ". ١١٣ نفر دانشجوی کارشناسی ارشد. ساعت حضور در پادگان ٧ صبح تا ٢ بعد از ظهر.....می پرسم:" منظورتان افسر آموزش است؟ " فکر می کند و می گوید:" ٧٠ درصد". اشاره کوچکی به نامه معرفی ام می کنم و تازه می پرسد اتاق فکر یعنی چه...!

   حالا نوبت فرمانده گروهان است. وارد اتاقش می شوم و احترام نظامی... یک سروان تمام و بعدها می فهمم که یک سروان به تمام معنا. می گوید از من در امر آموزش استفاده خواهد کرد و کمتر چنین شد و چرایش را نمی دانم.

   آخرین معرفی، معرفی به بچه های گروهان یکم است. وقتی افسر آموزش قبلی که ظاهرا ارتباط خوبی با بچه ها دارد من را معرفی می کند سعی می کنم نگاهم را از نگاهشان بدزدم. از همان لحظه سوال می شوم برایشان که مگر یک کارشناس ارشد هم افسر آموزش می شود. این را برای آینده خودشان می پرسند و همین دستمایه شوخی های آینده می شود. معرفی من که تمام می شود اگر چه می توانم بروم و کارم را از فردا شروع کنم می مانم. تعمیر و نگهداری اسلحه دارند. سرگروهبان گروهان یکم مشغول آموختن نام قطعات مختلف اسلحه است. من در میان بچه ها قدم می زنم و کمکشان می کنم که اسلحه را باز و بسته کنند. چشمم می خورد به اسلحه ای با شماره ۵٨ و به صاحبش می گویم اسلحه من با تو هم شماره بود و لبخند می زنیم. لبخندمان را سرگروهبان بر لبانمان خشک می کند. با نام فامیل صدایم می زند و می گوید اسم فلان دانشجو را بنویس که بگذاریم در میان نام های آنها که قرار است تنبیه شوند. من می نویسم. همین طور که بین بچه ها قدم می زنم توصیه می شنوم که مگر من نسبت به آن سرگروهبان ارشد نیستم و این می شود یک سوال حل نشدنی که فرمان بری باید از طرف کدام یک از ما باشد. پاسخ من هنوز هم همان است که آن روز گفتم...


 
بلندی از آن یافت کاو پست شد
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩  

   توی تاکسی نشسته ام که جلوی پای چند جوان ترمز می زند. می گویند چهار نفریم و من مجبور می شوم کمی جمع و جور تر بنشینم که آن دو دختر و دو پسر هم همراهمان شوند. لباس نظامی ام را که می بیند به این فکر تکراری می افتد که بپرسد چقدر دیگر از خدمتم مانده. نگاهم را از افق جدا نمی کنم با قندی که قبلا آب کرده ام می گویم :"امروز خدمتم تمام شد" و اینگونه دهانش را می بندم. پیاده که می شوند راننده شروع می کند به روانشناسی که این چهار نفر این جای شهر چه می کنند. رهایشان می کنم به دل خوش ماندنشان در سفره خانه های فرحزادی که در این سالها چندان رغبت نکرده ام پایم را بگذارم آنجا و نمی دانم غروب روزهای تعطیل مردم از جان این خیابان قدیمی پر از دروغ چه می خواهند...

***

   این را اعلام غیررسمی پایان خدمت سربازی ام هم تلقی نکن. خدمت سربازی هیچ وقت تمام نمی شود. فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود. تو می مانی و خاطرات مردانه فراموش نشدنی که چشمانی حسرتش را می برند و چشمان دیگری نفرتش را...

   اگر چه دیر ولی باز خواهم نوشت این روزهایی را که برای خودم شیرین کردم چگونه گذشت. خواهم نوشت که چقدر صادقانه فرزندانم را بزرگ کردم. خواهم نوشت از آن دو شب تکرار ناشدنی...

***

   من دیگر هیچ وقت تغییر نمی کنم و تو هم هیچ وقت...اما زمانه تغییر می کند و جای زین و پشت عوض می شوند. یک روز گردش چرخ نیلوفری هر دویمان را به باد خواهد داد. هنوز هم مانده تا خیلی چیزها را بدانی. چیزهایی که می خواهم فراموش کنمشان. چیزهایی که من را من کرد و تو را تو...من دیگر هیچ وقت تغییر نمی کنم و تو هم هیچ وقت...اما آن چیزی که غلط است باید تغییر کند. بازی شاید هنوز ادامه داشته باشد. آنجا که نباید پیچ و تابم دادی و در آن بزنگاهی که منتظرت بودم رندانه گریختی...باشد سپردم به دست باد و پای سپردنم ایستاده ام.

تا زمانه تاب ات ندهد زمانه را تاب نمی آوری


 
آبرو و ابریشم
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩  

برگرفته از مجله چلچراغ به تاریخ شنبه ٢۶ اردیبهشت ١٣٨٨

برخورد اول: خاتمی در وزارت کشور خطاب به مردم: من سرمایه اندکی دارم و آن آبروی من است.

برخورد دوم: فضای حیات دفتر آقای خاتمی را برای مصاحبه انتخاب کردیم و دو صندلی و یک میز تحریر را گوشه  حیاط زیر یک درخت زیبا آماده می کنیم و برای طراحی رومیزی با مشکل مواجه شدیم. من به منصور گفتم بیا برویم و از چند تا از همسایه ها بپرسیم ببینیم کسی حاضر می شود یک رومیزی شبیه "ترمه" و حتی چیزی معمولی مثل یک پارچه رنگی به ما بدهد؟! با کلی تردید و خجالت کشیدن مقابل یک ساختمان بسیار شیک و نوساز در یکی از کوچه های اطراف زنگ نگهبانی را فشار دادیم و ماجرا را برای نگهبان توضیح دادیم و او هم در را برایمان باز کرد. وقتی موضوع را با یکی از طبقات در میان گذاشت، بی درنگ یک رومیزی شیک برایمان آورد که متاسفانه خیلی کوچک بود. اما وقتی یکی از صاحب خانه ها موضوع را متوجه شد، من و منصور را صدا زد و گفت هر کدام از این فرش ها را می خواهید ببرید. کمی برایمان باور کردنی نبود. اما باور کنید همه فرش ها ابریشم بود و ما از فرط خجالت یک فرش ابریشم دو متری را انتخاب کردیم و هر چقدر اصرار کردیم، از ما کارت شناسایی به امانت بگیرد تا ما آن فرش گرانقیمت را برگردانیم نپذیرفت. منصور فرش را در میان خنده های بی نظیرش که حکایت از حیرتش از این اتفاق بود جمع کرد و مصاحبه با آن فرش ابریشم به خوبی به پایان رسید و من فرش را با یک تعظیم مدت دار به آ« خانم بسیار محترم برگرداندم.

برخورد سوم: حالا پی می برم که آن روز آقای خاتمی چه گفته بودند، سرمایه اندک "آبروی من". چه زیبا می شد جهان هنگامی که سیاستمداران پس از  گذشت سالیان از حیات سیاسی شان وقتی نامشان را بر زبان جاری می شود در مقابلش ابریشم دریافت می کنیم. ای کاش سیاستمداران ما قدر ابریشم نگاه مردم به خودشان را می دانستند.


 
souviens-toi de moi
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩  

Quand le soleil va se perdre à l'horizon
Tous nos souvenirs me font souffrir encore
Et le soir dans l'ombre de notre maison
J'ai besoin de sentir tes mains sur mon corps

وقتی خورشید در افق گم می شود

تمام خاطراتم هنوز مرا رنج می دهند

و من به حس دستان تو نیاز دارم 

Un jour tu reviendras, souviens-toi de la terre
Qui sans toi ne fleurie pas, souviens-toi de moi
Un jour tu comprendras que malgré ton absence
J'ai gardé au fond de moi l'espoir de ton retour,
L'espoir de ton retour

روزی تو خواهی آمد.

دشت ها را به خاطر بسپار که بی تو نمی شکفند

مرا به یاد بیاور

روزی تو خواهی دانست که با نبودنت من هنوز امید بازگشتت را در قلبم نگاه داشته ام

Un jour tu reviendras pour que tout recommence
À vivre comme autrefois quand nous étions ensemble.

روزی تو بازخواهی گشت تا همه چیز آنچنان که ما با هم بودیم زندگی آغاز کند

Car je sais que demain oui je sais que demain
Mon amour, mon amour, tu reviendras et dans tes bras
J'oublierai ton absence et la vie me semblera plus belle
Chaque jour, près de toi mon amour

من می دانم، آری می دانم

که عشق من

تو روزی بازخواهی گشت و در آغوش تو نبودنت را فراموش می کنم

و زندگی هر روز برایم زیباتر خواهد شد


 
ما هیچ ما نگاه
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  

   خودت که هیچ صندلی خالی ات هم اینجا نیست...و من سالهاست دست و پنجه ام را دیوارهای تکراری این اتاق نرم کرده اند. خودم را به هزار خیال بی خیالی زده ام و مگر می شود ناگهانی از نام تو را ندید که چگونه گره از تمام بافته هایم باز می کنند.

   صندلی خالی ات که هیچ دیگر اینجا یاد تو هم هیچ وقت تکرار نمی شود. اینجا هیچ کس یادش نمی آید که تو کسی را دوست داشته ای. اینجا هیچ کس دوستت دارم را در گوش تو نجوا هم نکرده است. هیچ دستی از تو، گرمای دستم را لمس نکرده است. دل خوش بودن به یک نیمه شب بارانی هم دیگر از ما گذشته است.

   ...از من و تو

   ...از من و شما

   ...گذشته است آن روزها که جوان بودیم

   ...آن روزها که جوان بودیم دیگر از ما گذشته اند و من هنوز من هستم و شما دیگر...

***

   یاد تو که هیچ اینجا فقط منم و درگیری با دیوارهایی که جوانی شان را از من طلب می کنند.


 
رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩  

   آخرین شب از دو ماه آموزشی و جمعه ای که بسیار خاطره ها در خود داشت. خاموشی فضای آسایشگاه را پر می کند و کم کم صدای نی از فرزند کازرون بلند می شود. رضا که از روستای گلدشت آمده با لهجه روستا زادگی اش برایمان می خواند:

آی گلم گلم گل بی خارم                 خدا می دونه دوست دارم

صد بار گفتمت همچین مکن            زلفای بورت سیم چین مکن

گوش نکردی حرف دلدارت                دل زارم غمگین مکن

به قربون دو چشمون شلات             به قربون اون قد و بالات

بذار امشو بشم به مهمونت            کنم جونم را به قربونت

زمینامون ترک ترک                        رو زخممون نریز نمک

بزار بزنه نم نم بارون                      تا تازه شه دشت و بیابون

...

این پرده آخر بود از روزگاری که دیگر تکرار نمی شود


 
در دل دارم امید، بر لب دارم پیام همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  

معلم چهارم ابتدایی و فیس بوک که چه گمشده هایی در خود دارد:

salam pesare azizam sina jan
tamame salhaye gozashte ,to yeki az bachehaee boodi ke chehreye aram va doost dashtaniyat be khateram mand.bavar kon har sal ke madrese miraftam be yadat boodam.khoshhalam ke dar donyaye internet peydat kardam .man ham 6 sal pish bazneshast shodam vali hanuz dar madarese gheyre entefaee mashghoolam.az in ke darajate aliye tahsili ra kasb kardi be khod mibalam.be madare aziz va nazaninat salam beresan .be omide didar.

   بانو چطور بگویمت که ما بچه ها تا عمر داریم از شاگرد شما بودن خسته نمی شویم و اصلا عادت کرده ایم که سرمان را بگیریم بالا و بگوییم خانم اجازه! دوستتان داریم...


 
یادداشت های یک سرباز وظیفه 4
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩  

   زندگی در شرایط سخت را این بار در محیط پادگان و نه در اردوگاه باید تجربه کنیم. در پادگان شاید نتوان آنگونه که باید شرایطی فراهم کرد که بشود در آن به سختی زندگی کرد، چه رسد به زنده ماندن در شرایط سخت که این هر دو با هم متفاوتند. چادرهای دو نفره ای را بر پا می کنیم. چادر ما نزدیک جوی آب و زیر سایه درخت است. شب ها در چادر خوابیدن هم تجربه جدیدی بود و سرمای نزدیک سحر را تحمل کردن هم حکایتی داشت. برنامه روزانه مان تغییری نمی کند. آن شب دفترچه آبی رنگ سربازی ام را باز کردم و اینظور نوشتم:

   شب زیر نور مهتاب های مصنوعی و جویبار روانی که پای درختها می رود...زیر چادری هستم که ناگهان یاد تو مرا با خود می برد. می خواهم چشم ببندم و به آن روزها که رفتند فکر کنم...آن روزهای خوب...آن روزهایی که جان اگر می خواستی فدا کرده بودم. کم کم خواستن مال تو شد و جان برای من...فدا شدن از یاد رفت و من در پیچ ثانیه ها فراموش شدم. حالا دل،خوشم به این مهتاب های مصنوعی و جویباری که پای درختها روان است و شبی که با یاد تو دارم زنده اش نگاه می دارم.

***

   روزهای آخر دوره آموزش است. تمرین مراسم سردوشی هر روز باید تکرار شود که در برابر مقام بازدید کننده همه چیز بی نقص باشد. همه در میدان اصلی ایستاده ایم و نوبت به سوگند مراسم سردوشی می رسد. پشت بلندگو سوگند را می خوانند و ما همه با هم فریادش می زنیم. بلندگو می گوید:"من" و ما فریاد می زنیم:"من":

-در این لحظه ی

-شکوهمند زندگی خویش

گوشه دلم می لرزد. دارم فریاد می زنم:

-که با سری پر شور

-ودلی آگاه

-مسولیتی بزرگ را می پذیرم

رفته رفته سراپای دلم می لرزد* و به آنی می اندیشم که بر زبان می آورم.

-جان و دل را به پیشگاه خداوند دانا و توانا می برم و از روان پاک پیامبر و امامان هدایت و مدد می خواهم و در برابر قرآن کریم سوگند یاد می کنم:

دفاع بی قید و شرط از مرزهای سرزمین خدائی ایران و نگاهبانی از آب و خاک و فضای گوهرخیز میهنم را وجهه همت سازم و جان فشانی در راه...

حالا دیگر به پهنای صورت گریه می کنم و با تمام فریادم سوگند می خورم.

-پیمان می بندم

-در تداوم راه

-شهیدان گرانقدر انقلاب اسلامی

-سربلندی و سرافرازی مردم و میهن را بر آسایش فردی خود مقدم بدارم

بلندگو فریاد می زند:"من"

و همه می گوییم:"من"

یک بار دیگر می گوید:"من"

و یک بار دیگر می گوییم:"من" و این طنین در میدان می پیچد:

این سوگند را میثاقی خدایی می دانم و تخلف از آن را گناهی بزرگ و شایسته کیفر می دانم.

 

*:وام گرفته از شعر برادرم وحید تقوی مقدم که در صفحه فیس بوک خود نوشته بود:

یک قدم مانده به تو ؛ پای دلم می لرزد... اشتباه است ! سرا پای دلم می لرزد


 
چراغی در افق
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩  

متن پیام تسلیت رئیس جمهوری اسلامی ایران سید محمد خاتمی به مناسبت درگذشت استاد محمد نوری:

بسم الله الرحمن الرحیم
با مرگ تابسوز استاد بزرگ و والامنش و هنرمند ارجمند جناب آقای محمد نوری، ‌صدای فاخری خاموش شد که در طنین دلنشین آن ایران عزیز و سرفراز در اوج شکوه بود. صدایی که از دلی سرشار از عشق به میهن و دلدادگی نسبت به ایران و ایرانی و انسان بر می خاست.
انسان منیع الطبع و هنرمندی هنرشناس رخ در نقاب خاک کشید که یاد و خاطره او همواره در دلهایی که به آهنگ والایی ایران می طپد زنده خواهد ماند.
من این مصیبت را به جامعه هنری ایران زمین و همه دلبستگان به این مرز و بوم بخصوص به خاندان معزز نوری و همه ارادتمندان استاد تسلیت عرض می کنم و شادی روان بلندش را از درگاه پروردگار مسألت دارم.
سید محمد خاتمی
۱۰ مرداد ۱۳۸۹

   فقط یک پیکان سفید رنگ داشت و عصرهایش را در داروخانه نیرسینا می نشست. یادم می آید سالهای پیشم را که مادرم از دور نشانم می داد که :"ببین اون محمد نوریه" و من وقتی سربرمی گرداندم که دیگر از ما گذشته بود.  اولین بار "چراغی در افق" را خریدم. اما از همه بیشتر دوست دارم بخوانم:

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان

صدا صدای مهتاب

امید و امید که جاودان شود بهاران

صدا صدای آفتاب

وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست...


 
راز مگوی خدمت
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  

اگر چشمت به چهره ام آشناست نامت را بگذار تا رمز راز مگوی خدمتم را برایت بگویم


 
راز مگوی خدمت
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  
 
بگذارید ایستاده بمیرم
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  

همین قدر بنویسم که مرد سرزمین خورشید استاد محمد نوری رفت

جان مریم چشماتو وا کن


 
یادداشت های یک سرباز وظیفه 3
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩  

چهارشنبه ٣٠/۴/٨٩

   امروز در گروه آماده هستم. گروهی که باید برای هر پیش آمدی آماده باشد. باز در یگان می پیچد که من مسول کپسول آتش نشانی ١٢ کیلویی شده ام. حالی که بعضی ها فقط یک ملافه در دست گرفته اند. بعضی ها می خندند و برخی پیشنهاد کمک می دهند. ترجیح می دهم از پس وظایفم بربیایم. تا صبح باید با وضعیت کامل* بخوابیم و منتظر که حادثه ای ساختگی پیش بیاید. خواب می بینم که فریاد آماده سر داده اند. بیدار می شوم و در عالم واقعیت می بینم که هنوز همه خوابند. می خوابم تا صبح...

پنجشنبه ٣١/۴/٨٩

   امروز روز متفاوتی است. باید برای تیراندازی برویم تلو**. از روز قبل وسایلم را آماده کرده ام. چند بطری آّب، چسب زخم، قمقمه، یک ملافه و کمی آذوقه برای چند ساعت. همه به هم می گوییم که دیگر شوخی را کنار بگذاریم. قبل از حرکت فرمانده هنگ می آید. سلام نظامی می دهیم. او هم با دست به ما احترام می گذارد. من لذت می برم. داخل آسایشگاه می شود و وقتی بیرون می آید از وضعیت نظافت ناراضی است. دو سه بار می گوید:"آقای دانشجو این جوریه؟"

و می رود و این کلام در دهان ما قفل می شود.

حرکت می کنیم. در راه هنوز شوخی ها برقرار است. یک کیلومتری در میان تپه ها پیاده می رویم. حالا مهم ترین ساعت های آموزش است. در دور اول در خط کمک قرار می گیرم. باید پوکه های خالی را هنگام تیراندازی هم رزم ام جمع کنم. با یک دست جلوی پوکه ها را می گیرم و با دست دیگر گوشم را که در چند سانتی متری اسلحه شلیک می شود...صدای شلیک گلوله بسیار فراتر از حد تصور است و اما قابل تحمل. حس می کنم صدای شکافتن هوا و صدای برخورد به هدف را می شنوم. مجسم می کنم که این گلوله ها با تن ضعیف آدم ها چه می کند.

   در خط آتش از فاصله ١٠٠ متری ۶ گلوله به خال سیاه می زنم. سه تا هم به نزدیک خال می زنم که حاصلش بیشتر از ١٠ امتیاز نمی شود. اما در فاصله ٢٠٠ متری هیچ کدام از تیرهایم به هدف نمی خورد. ضربه اسلحه به زیر گونه راستم یک یادگاری چند روزه برایم می گذارد. آب هایمان زیر آفتاب به داغی نزدیکتر شده اند و نمی شود رویشان حساب کرد. بعد از تیراندازی باید دنبال پوکه های گم شده بگردیم و من فقط یکی پیدا می کنم. همان مسیر یک کیلومتر را این بار با یک کیسه انفرادی پر از وسایل مخصوص تیراندازی پیاده برمی گردیم. دیگر کسی توانی برای شوخی کردن ندارد. همه منتظر رسیدن هستند و رهایی...

شنبه ٢/۵/٨٩

   دوران آموزش از نیمه خود گذشته است. نمی خواهیم قبل از مراسم صبحگاه وسایل کمک آموزشی را تا محل کلاس حمل کنیم. برای همین من به همراه چند نفر دیگر مانور (تنبیه) می شوم. سه بار دویدن دور میله پرچم و یک بار دویدن دور جایگاه و چند بار شنا و چند بار هم نشست و برخاست...

   در پادگان شایعه می شود که آخر هفته تعطیلات میان دوره می دهند. شایعه ای که دروغ است. بچه های راه دور را می فرستند شهرشان و اگر شرط به فاصله باشد من باید در پادگان بمانم و می مانم.

سه شنبه ۵/۵/٨٩ عید نیمه شعبان

   داوطلب می شوم که عید را بمانم پادگان تا شاید آخر هفته را در استقبال بانوی جنوب باشم. حالا هم ایستاده ام به نگهبانی و دارم سایه دیوار را بزرگ می کنم.

پنجشنبه ٧/۵/٨٩

     برای دومین روز متوالی است که نگهبانم. وقتی نگهبانی و بی حرکت فقط می ایستی، کبوترها و گنجشک ها با تو دوست می شوند. گربه ها همیشه و با همه کس دوست هستند. دیروز برای گربه یگان مان که تازه بچه ای دنیا آورده شیر خریدم. مادر می لرزید و بچه نفس نفس می زد.

   دیوار پر است از یادگاری های نگهبان هایی که اینجا شب را صبح کرده اند. بعضی ها تازه اند و نویسنده را می شناسم:

- چون می گذرد غمی نیست          تا بگذرد غم کمی نیست

- افسران آموزش از خودتون هستند باشون رفیق باشید

- این دوره میان دوره نداشتیم    ٢/۵/٨٩

- سخته وقتی که عاشق باشی

- هفته اول خیلی سخته مخصوصا اگه متاهل باشی

- روزگاری که جنون رونق بازارم بود           تو نبودی که بیایی به خریداری من

- پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

- اینجا رفیق هایی پیدا خواهی کرد که مثل برادر برات می مونند فقط کافیه پنجره دلت را باز بگذاری

- ورزش کن تا روحت شاد بمونه

- سعی کن خدمت برات آموزنده باشه نه وقت تلف کردن

- حتی از نگهبان بودن هم می شه چیز یاد گرفت

امان محمد هم اسمش را نوشته. بچه ترکمن صحراست.

کامیاران را هم ارسلان نوشته است. اهل سنت و کرد...

یاد فرمانده قبلی مان می افتم. روزهای اول که با حرارت برایمان حرف می زد پرسیده بود بچه های دوره های قبل روی تخت هاتون چی نوشتن؟

خیلی ها جواب دادند:"نوشتن عارفی خیلی مرده"

و واقعا هم خیلی مرد بود. مردها همیشه می روند.  

 

*وضعیت کامل: پوتین، فرنچ، چهاربند و فانوسقه

**تلو: منطقه ای در شمال شرق تهران


 
یادداشتهای یک سرباز وظیفه 2
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

روز ششم شنبه ١٢/۴/٨٩

   امروز از تمام هفته گذشته آسان تر است. کمتر تمرین رژه می کنیم و به بی آبی بشتر عادت... روزها یکی یکی می گذرند. کمدی که پیش از این از آن سرباز دیگری بوده است و حالا هم برای من نوشته ای را به خط خوش در خود دارد: "چون می گذرد غمی نیست".

روز نهم سه شنبه ١۵/۴/٨٩

   امروز دوبار فاصله بین یگان تا میدان رژه را دویده ام. هر دو تقریبا بیهوده. احساس می کنم فرمانده مان را دوست دارم. به تمام یگان دستور شنا می دهد و به من جدای از همه... اول می گویم که فقط از پس یکی برمی آیم، اما در عمل دو تا می شود...دست از سرم بر می دارد.

   هر کسی به ارشد کمک آموزشی تشر می رود. به نظرم همه بیهوده اند. کم کم به کارم مسلط می شوم. مهم تلاشی است که دارم و این تلاش از چشم برخی بی فایده است. امشب توی آسایشگاه بچه ها بر سر مساله ای به من می خندند. من هم همراهی شان می کنم. بعد یکی یکی و خصوصی از من عذرخواهی می کنند. خوشم به خوش بودنشان. با یکی از این غریبه های آشنا گرم گرفته ام. با چند سوال در داستان زندگی اش شریک می شوم. روی صورت و دستهایش یادگاری از یک تصادف دارد. دو سال پیش یک کشته و بانویی که نامزدش بود. حس اینکه با ١٠٧ قصه دیگر زندگی می کنم چقدر غریب است. آیا چون می گذرد غمی نیست؟ من هم قصه ای داشتم به درازای سالهای کودکی ام که کشان کشان مرا تا اینجا رسانده است. با تمام عشق ها و امیدها. با تمام اشک ها و لبخندهای کوچکش.

روز دهم چهارشنبه ١۶/۴/٨٩

   غروب چهارشنبه برق می رود. هوا رو به تاریکی می گذارد. همه از آسایشگاه بیرون آمده اند و جلوی یگان نشسته اند. من هم به آنها می پیوندم. فانوس ها روشن می شوند. یکی از بچه ها شروع می کند به آواز خواندن. صدای محزونی دارد. غروب غریبی است.

روز یازدهم پنجشنبه ١٧/۴/٨٩

   هر روز که می گذرد آنچه که بیشتر ذهنم را به خود مشغول می کند پی می گیرم. این ١٠٨ ستاره که هر کدام از دیاری آمده اند چقدر راحت پذیرای یکدیگر می شوند. از شهرها و روستاهایی که شاید نامشان را هم نشنیده باشی برادرهایی دارم نادیده و ناشنیده

..."آژانس شیشه ای" را هر بار دیده ام گریسته ام. نوایش را در خانه پیشین گذارده بودم. یک روز اینجا هم خواهم گذاشت.

روز دوازدهم شنبه ١٩/۴/٨٩ عید مبعث

   وارد آسایشگاه می شوم و بلند می گویم:"یگان ٧١۴ عید همه مبارک". از هر طرف صدای پاسخ بلند می شود. اکثر بچه ها رفته اند شهرشان. آنها که مانده اند آماده می شوند برای یک روز طولانی نگهبانی. اولین نوبت نگهبانی من ظهر شروع می شود. با یکی از بچه ها باید از دیوار پشت حفاظت اطلاعات مراقبت کنیم. در یک مسیر ۶۵ قدمی رفت و برگشت در جهت مخالف هم حرکت می کنیم. نباید بایستیم، نباید بنشینیم، نباید، نباید، نباید...در هر رفت و آمدی جمله ای گفتگو می کنیم از هر دری و من رفت و برگشت هایم را هم می شمارم. ٢٠ بار که این ۶۵ قدم را می روم و ٢٠ بار برمی گردم پاس بخشمان می آید. در چند متری مسیری که روی خاک و از میان درختان قدم بر می داریم حوضی مربع شکل و فرش شده با موزاییک با فواره مانندی قرار دارد که دست و صورتمان را در آن به آب می دهیم. فرصت استراحتی فراهم می شود و دوباره شروع می کنیم. از دور بیست و پنجم آثار خستگی و درد در زانو و پا نمایان می شود. حرفهایمان دیگر تمام شده است. گاه گاهی ساعت را می پرسم. ٧۴ دور که قدم می زنیم و به عبارتی ٩۶٢٠ قدم که برمی داریم تازه پست اولمان بعد از ١٣٠ دقیقه تمام می شود. انتظار برای پایان سخت است چون خاطره تمام گام هایمان را ثبت می کنیم. سرنیزه ها را تحویل نفرات بعد می دهیم. دستهایم را تا آرنج در آب شناور می کنم. چقدر لذت دارد...

   بعد از استراحت نوبت دو ساعت و ده دقیقه دوم است. نگهبانی دم غروب راحت تر می گذرد. نگهبانی آخرمان یک ساعت بعد از نیمه شب شروع می شود. وقتی همه خواب بودند بیدار می شویم که برویم مراقب دیوار پشت حفاظت باشیم. رمز شب را باید بدانیم و به غریبه ها فرمان ایست بدهیم. اگر بگوید "هلو" بگوییم "M1" تا بگوید "معاد". اگر نتوانست که وای به روزگارش. زیر نور نورافکن دوباره قدم می زنیم. این بار خستگی زود به سراغم می آید. خوابم نمی آید اما مستانه قدم می زنم. زیر لب آوازهایی که از بر هستم می خوانم که زمان بگذرد:

گلچهره مپرس

کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد

 مپرس ..... مپرس .....

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

 مخور غم ..... مخور غم نگارا

زمزمه هایم تمام می شود و هنوز دو ساعت نگذشته است. وقتی تمام دقیقه ها را شمردم دوباره دستهایم را تا آرنج در آب سرد حوض کوچکمان فرو می کنم و زیر نور شناوری که روی دستهایم پاشیده است از خودم می پرسم:"دیگر از خدا چه می خواهی؟"


 
یادداشتهای یک سرباز وظیفه 1
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩  

روز اول یکشنبه ۶/۴/٨٩

گرما اولین چیزی است که خودنمایی می کند. زیر آفتاب سوزان رمق چندانی برای پرواز نمی ماند. "شهید" و "علی"، دیگر آن معنا را ندارد که تو فکر کنی با صدا زنش از آسمان به تو اشاره ای می کنند. یک تلاش بی ثمر برای رهایی از "بنشین" و "برپا" های سرگروهبانی که خود را همه کاره ی همه می داند.

...آب و شاید خواب اینجا تنها چیزهایی هستند که قدر و قیمتی دارند.

ساعت کمی به ٨ شب مانده برای اولین بار چند دقیقه ای می توانم دراز بکشم. هنوز بالاترین احتیاجمان آب است اما لذت خوابیدن در چنین ساعتی روی تختی آنکارد* شده که هیچ زنی به فنون آن راه ندارد هم چیز دیگری است.

   فعلا در خسته نباشید گفتن به بچه های گروهان رقیب ندارم. جلوی یگان قرار است به خط شویم. گربه ای را پشت بوته ها پیدا می کنم و می خوانمش در جایی که شاید هیچ احساسی وجود ندارد. خودش را رامم می کند و مهمانش می کنم به نوازشی.

   شب مائیم و سرگروهبان که بی دلیل و با دلیل زهر چشمی بگیرد و ضرب شستی نشان دهد. روی تخت که رها می شوم همه جا تاریک می شود.

روز دوم دوشنبه ٧/۴/٨٩

   کمی بیش از یک بار دور میدان اصلی می دویم. احساس می کنم نبرد بزرگی رو به آغاز است. باید دید کدام یک پشت دیگری را خم می کند. کمی آب را از ما دریغ می کنند. اولین ٢٠ دقیقه استراحت رسمی بعد از ٢٨ ساعت فرا می رسد. رفع تشنگی و یک دقیقه تلفن که هنوز زنده ام.

روز سوم سه شنبه ٨/۴/٨٩

   قله سختی را عبور کرده ایم. نه اینکه آسان شده باشد. اما بعد از ١۴ ساعت می دانیم که استراحتی هم خواهد بود. امروز هم باید سختی آب را تحمل کنیم.

   می شوم ارشد کمک آموزشی. سختی کارمان به آن است که وسایل آموزش را می گذاریم پشت چرخ و چند صد متری می بریم تا محل کلاس. نقطه کمبودمان  نسبت به پدرانی که سالها پیش در کوچه ها فریاد می زدند "نمکی" آن است که چرخ ما فقط سه چرخ دارد. عصر اتاق کمک آموزشی را تمام و کمال می ریزیم بیرون و از نو مرتب می کنیم. انباری خاک خورده چنان جان می گیرد که انگار کسی تا امروز دستش نزده بود. ١٧ لیوان آب سهم امروزم بود.

روز چهارم ٩/۴/٨٩

   کم کم فرماندهان مرا می شناسند سعی می کنم وظایفم را درست انجام دهم ورزش را از برنامه آموزش ما حذف کرده اند. به جای آن باید حرکات  رزمی یاد بگیریم که اصطلاحا می گویند "پوجیل". بعد از ظهر زیر آفتاب داغ تمرین رژه داریم. باز هم آب نیست. یک ساعت، دو ساعت زیر آفتاب فرمان صادر می شود: قدم رو، نظر به، پا بکوب، پا سی درجه، پا نود درجه...گرمای آسفالت از زیر پوتین احساس می شود. تنبیه می شویم: دویدن دور میله پرچم. تنبیه تکرار می شود. آماده برای رژه نهایی. دور اول چنگی به دلشان نزده بود. تکرار می کنیم و تمام. هنوز آب را به رویمان بسته اند. باید جنگل را جارو کنیم. فرصت آب خواستیم. مخیر شدیم به آب و یک ساعت نظافت جنگل یا تشنگی و ده دقیقه نظافت. فریب می خوریم. من و سه نفر دیگر مامور می شویم که از محل یگان جارو بیاوریم.  یگان خلوت است آن سه نفر به سمت آب هجوم می برند  و من تشنگی بچه ها جلوی چشمانم موج می زند. آب نمی خورم و با چند جارو برمی گردم و یک ساعت دیگر جارو می کنیم.

   روی تخت رها می شوم. دو دقیقه نمی گذرد که می گویند نگهبان اسلحه خانه شده ام. یک ساعت دیگر خبردار می ایستم.

*   *   *

دیگر دیر به آب رسیده ام. هر قدر می نوشم فایده ای ندارد. حالم خوش نیست جلوی یگان می نشینم. بچه ها دورم را می گیرند. دوست سربازم که پزشک است نبضم را می گیرد: ١١٠

    روی تخت دراز کشیده ام. دورم را گرفته اند. زیر لب می گویم: خوب می شم. خوب می شم.

... توی بهداری زیر سرم هستم. تا حال سرم نزده ام و این را یادداشت می کنم توی خاطراتم.

...همه بچه ها حالم را می پرسند. همه بچه ها خوب اند. همه ما زنده می مانیم...


 
آواز سکوت
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩  

تلاشم پرواز دادن روح بود در ترجمه اثر! لزوما هر کلمه ای را دخالت نداده ام. ما که یادمان هست روزی روی قایق های آن شهر درون آب کوچه به کوچه می رفتیم...

Que c'est triste Venise
Au temps des amours mortes
Que c'est triste Venise
Quand on ne s'aime plus

ونیز در لحظه های عشق های بر باد رفته چقدر غمگین است

وقتی دیگر دوست نمی داریم و دوست داشته نمی شویم

ونیز چقدر غمگین است

On cherche encore des mots
Mais l'ennui les emporte
On voudrait bien pleurer
Mais on ne le peut plus

 ما هنوز در جستجوی کلماتی هستیم

که دلتنگی هایمان آنها را با خود برده اند

افسوس که دیگر نمی توانیم بگرییم

Que c'est triste Venise
Lorsque les barcarolles
Ne viennent souligner
Que des silences creux

ونیز چقدر غمگین است

وقتی آوازها فقط در چاه سکوت سر داده می شوند

Et que le coeur se serre
En voyant les gondoles
Abriter le bonheur
Des couples amoureux

 چه قلب های غمگینی

به نظاره قایق هایی نشسته اند

که خوشبختی دست های عاشق را در خود جای داده اند

Les musées, les églises
Ouvrent en vain leurs portes
Inutile beauté
Devant nos yeux déçus

موزه ها و کلیساها

درهای خود را به عبث می گشایند

آنها به زیبایی بی فایده ای می مانند در برابر چشمان ناامید ما

Que c'est triste Venise
Le soir sur la lagune
Quand on cherche une main
Que l'on ne vous tend pas

ونیز چقدر غمگین است

شب روی تالاب

هنگام که در جستجوی دستی هستیم

 که رسیدنی در آن نیست

Et que l'on ironise
Devant le clair de lune
Pour tenter d'oublier
Ce qu'on ne se dit pas

چه طعنه آمیز است

اینکه قبل از نور مهتاب

بخواهی ناگفته ها را فراموش کنی

Adieu tout les pigeons
Qui nous en fait escortent
Adieu Pont des Soupir
Adieu rêves perdus

کبوترهایی که برایتان دانه می پاشیدیم!

خداحافظ

خداحافظ پل های ونیز

خداحافظ رویاهای بر باد رفته

C'est trop triste Venise
Au temps des amours mortes
C'est trop triste Venise
Quand on ne s'aime plus

ونیز در لحظه های عشق های بر باد رفته غمگین است

وقتی دیگر دوست نمی داریم و دوست داشته نمی شویم

ونیز چقدر غمگین است


 
داستان زلف تو
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩  

   دقایقی می شود که خودم را معرفی کرده ام برای خدمت سربازی. این هم فرصتی است برای خودش. فردا ممکن است دیگر دستم از همه چیز کوتاه باشد که بنویسم و شاید حسرت بخورم که چرا ننوشتم و خیلی چراهای دیگر که باید برایشان تا فردا صبر کرد. در این راه تمنای قلبم را بی سر و صدا به کرسی نشاندم: بالاخره می شوم هم لباس بابا و تو هنوز این را نمی فهمی. نمی فهمی این رنگ آبی چقدر عاشقانه در خود دارد. به دلداری این و آن توجهی ندارم که می خواهند سختی های ساده پیش رو را برایم آسان کنند. چیزی نمی بینم جز زیبایی یک تنهایی اجباری که دوست دارم در آن حدیث انسانهای تا به حال ندیده ای را هم بشنوم.

   تلاش می کنم از "بی بی گونه های قصه های مجید" فرار کنم. باید مثل همه باشم. نه بیشتر و نه کمتر. مثل آن روزهای دبستانی ام می شوم که وقتی اجازه داشتیم به جای روپوش لباس عیدمان را بپوشیم، من لباس عیدم را همان روپوش انتخاب می کردم که نکند چشم هم مدرسه ای ام به من خشک شود...

   آخرین تلاش ها را برای خوب تنها گذاشتن مادر انجام می دهم. مثل وصیت کردن می شود. از فیس بوک دوست داشتنی هم خداحافظی کردم. کسی زیاد دلش برایم تنگ نمی شود. شاید من هم با رفتنم دلتنگ کسی نشوم. دلم از میان همه این ۵٨ نفر تنگ بانوی احساس است که سالهاست در آن خاک غریب به جستجوی خود نشسته و هیچ نشانی از گذشته هایمان را از یاد نبرده است. یک روز اگر چه دور برمی گردد و من سر به زیر می گویمش که چقدر می شود زندگی را به او مدیون بود.

...

   روز اول خدمت تجربه خوبی بود. فعلا عضو یگان تکاور ٧١۴ نیروی زمینی هستم. این یعنی گروهان چهارم از گردان دوم از هنگ دوم. حالا این عدد ٧ از کی معنی دوم پیدا کرده را نمی دانم. چند بار اسم ها را خواندند که برگه ای را بدهیم یا بگیریم.  بعضی از سفارش شده ها را می آمدند و صدا می کردند. خوشحال بودم که میان آنها نیستم و خوشحالم که در یگان تکاور ٧١۴ هم سفارش شده ای نداریم. اولین کاری که برای ارتش انجام دادم این بود که یک طرف دیگ برنج را بگیرم و به کمک یک غریب دیگر ببریمش تا سالن غذاخوری. بعد هم ایستادم پشت دیگ برنج و به بچه ها غذا دادم. ملیت برنج مشخص نبود. ولی انسان را زنده نگاه می داشت. اولین چیزی که از ارتش فهمیدم آن بود که با مفهومی به نام نرخ تغییر مکان آشنایی ندارند. آن روز باید فقط روز لباس دادن می شد. ولی قبل از آنکه هم لباس آنها بشویم کوچه خاکی شان را جارو کردیم. همه یک جارو داشتند و من دو تا. کار کردیم و به هم خسته نباشید گفتیم. از هر جای ایرانمان که فکرش را هم نمی کنی کنار هم بودیم و لذت های مشترکی را تجربه می کردیم. آنها که از دورترها بودند حسرت ما را داشتند و من فکر کردم شاید چند شوخی و لبخند به آنها بفهماند که کمتر از ما ندارند. نه اینکه تمام خوشبختی را آنجا می بینی. شاید روی دیگر سکه را چند روز دیگر ببینم...

برایم نوشته بود:

Bonjour,
Comment ça va? Je te remercie aussi pour les films, justement je voulais te dire que je n'ai pas pu voir le film "cercle" de Jafar Panahi, si je ne me trompe pas c'était made in tehran 9... pas de proleme, je te le demanderai plus tard... Pour ton francais, je suis désolée mais essaie de lire des livres pendant ton service militaire... Si jamais tu avais des questions, tu peux m'appeler ............ . Tu peux écrire ton journal intime aussi en français.
Bonne chance!!!

چون برایش نوشته بودم:

Ma Chère professeur
Je voudrais vous remercier pour tous les fichiers que vous m'avez donné.
Je n'ai pas enregistré parce que je vais commencer à faire mon service militaire cet dimanche.
Mais je vous promets que je continue d'apprendre le français pendant l'été. Je vous souhaite mes meilleurs voeux.
Votre étudiant
Sina shojaee

دیگر چه می خواهی؟


 
سلام
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩  

   اینها را برای بانوی جنوب نوشتم و شنید:

Salut, c'est encore moi!
Salut, comment tu vas?
Le temps m'a paru très long
Loin de la maison j'ai pensé à toi


سلام، باز هم منم

سلام حالت چطور است؟زمان برایم بسیار طولانی به نظر رسید

من دور از خانه به تو فکر می کردم

J'ai un peu trop navigué
Et je me sens fatigué
Fais-moi un bon café
J'ai une histoire à te raconteur


راه درازی آمده ام

و من احساس خستگی می کنم

برایم یک قهوه خوب درست کن

من داستانی دارم که برایت تعریف کنم

Il était une fois quelqu'un
Quelqu'un que tu connais bien
Il est parti très loin
Il s'est perdu, il est revenue

یکی بود یکی نبود

کسی بود که تو او را خوب می شناختی

او به دور دست ها رفت

گم شد، و بازگشت

Tu sais, j'ai beaucoup changé
Je m'étais fait des idées
Sur toi, sur moi, sur nous
Des idées folles, mais j'étais fou


می دانی؟ من بسیار تغییر کرده ام

من ایده هایی ساخته بودم

ایده هایی برای خودم، برای تو، برای ما

ایده هایی دیوانه، اما من دیوانه بودم

Tu n'as plus rien à me dire
Je ne suis qu'un souvenir
Peut-être pas trop mauvais
Jamais plus je ne te dirai


تو دیگر چیزی برای گفتن به من نداری

من فقط یک خاطره هستم

شاید نه آن قدر بد

دیگر هیچ وقت به تو نخواهم گفت

Salut, c'est encore moi!
Salut, comment tu vas?
Le temps m'a paru très long
Loin de la maison j'ai pensé à toi

سلام، باز هم منم

سلام حالت چطور است؟

زمان برایم بسیار طولانی به نظر رسید

من دور از خانه به تو فکر می کردم


 
از بهانه باران ترم هنوز
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

گفتم: رضا رو می بینی؟

گفت: آره

گفتم: یه چیزی بگم می تونی بهش بگی؟

گفت: آره

گفتم: بهش بگو فلانی هنوز دست خطت رو داره

 

   این را که گفتم تمام یک تاریخ را در جغرافیای ذهنم مرور کردم و هزار غروب دلتنگ را بر پرده سینمای چشمم عبور دادم. چیزی قریب ده سال...

   بغض کوچکم را فرو دادم و تازه یادم افتاد که دروغ گفتم...و دروغ نگفتم.

 

   تمام شب را خواستم که بیدار بمانم و تنهایی ام را در دنیای مجازی ادامه دهم که کلمه ای به ناگهان من را از روی صندلی تکان  داد و چقدر خوب که در اتاق تنهایی هایم تنها بودم.

   از ناگهانی آن کلمه که بیرون آمدم یادم آمد که بر زبان آوردنش را در دوردست های گذشته ام پیدا کرده بودم و تکان های روی صندلی تمام از سر فراموشی بی قدری بود که از پس آن بغض کوچک به تکرارم می کشید. تکراری که اگر خوب نگاه کنی دست وحدت داستانم را در پس کثرت نگاه های آواره از تو خواهی دید.

   به سپیده می رسیدم و گره های گاه گاه دنیای مجازی بازم گرداند به همان سنت دیرین کاغذ و قلم که جاودان کنم تلخی های تکراری عمر طولانی ام را. چقدر عاشقانه نوشتن ها را با قلبم آشنایی است. بیگانه پسندی ام را گذاشتم به پای قلبی که پا به پای معشوقش پرتگاه عدم را تجربه کرده بود.

   من دروغ گفتم و من دروغ نگفتم. اما یک شب کسی باید بر دهان این سلسله دروغ مهر خاموشی می زد و طلوع تازه آفتاب را از مغرب جشن می گرفت. کلمات را که به تکرار می نشینی حتی اگر نامت بانوی کلمه باشد همه چیز از بام استواری اش سقوط می کند و تو دیگر بانوی کلمه نیستی.

   اینها را ننوشتم که امروز شوق دیوانه وارت را به سخره بگیرم. ننوشتم که من را در میانه این و آن، مثل یک علامت سوال به تک دیوار بی بنیادت آویخته و تماشا کنی. ننوشتم که خیال کنی بر تو نگرانی دارم. ننوشتم که بگویی ترانه ها همیشه در زبان این کلمات جاری اند.

   نوشتم که بگویم اگر دنیاگردان تمام زندگی هم باشی همیشه چیزی بوده و هست که ندانسته ای. حالا اما معجزه دیگرم این است که من هنوز از کلمه خالی نیستم. اعجاز بی تکراری در دستانم دارم برای روزی که هیچ وقت دیر نیست. برای سادگی دستانی که هیچ وقت به دستان من نمی رسند و همیشه گرم اند.

   اینها را گفتم که بزرگترین تاریخ دنیا را در قلب این سلسله سوالی که به تکرار کشاندی حک کنم.

   مادر دعا می کند. بالهای تو ناگهان می سوزد. مادر نفرین بر لب ندارد. تو، نگاه نمی کنی و سرگرم تکرار آن کلمه بی جانی...!

   مادر همیشه می میرد. از بس که تو جان نداری. از بس که مادر نبوده ای...


 
Nous nous sommes perdus le temps
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  
Sèche tes pleurs, je ne partirai pas
Il m'en faudrait bien plus que ça
Pour tout détruire, anéantir à ça
Sèche tes pleurs et refais-moi l'amour
Te souviens-tu de cet enfant
Que tu voulais m'faire en chantant ?
اشکهایت را پاک کن،دیگر نمی روم
اشکهایت را پاک کن و عشق را برایم از نو بساز
هیچ آن کودک را به یاد می آوری که می خواستی آواز بخواند

Je t'aime encore si fort, non pas sans toi
Je ne la vivrai pas cette vie-là
Si tu me reprenais dans tes bras
On pourrait reconstruire tout ça, non, non, non
Pas sans toi
Ce serait comme renier ma vie
Ce serait comme étouffer un cri
Si j'ai tort, éloigne-toi, si tu m'aimes attends-moi
من هنوز دوستت دارم. بدون تو هرگز
من این زندگی را نمی خواهم
اگر دوباره در آغوشم می گرفتی
می توانستیم همه چیز را دوباره بسازیم، نه، نه، نه
بدون تو هرگز
این همانند انکار زندگی است
این یک فریاد خاموش است
اگر اشتباه می کنم رهایم کن و اگر دوستم داری به انتظارم بنشین
Sèche tes pleurs, le temps nous attendra,
Nous nous sommes perdus dans tout ça
Il n'y a plus de raison d'avoir peur, je crois
Sèche tes pleurs
On est tellement plus fort que toutes ces heures
Tous ces remords vont s'oublier,
On avait tort
اشکهایت را پاک کن
ما در تمام زمانی که انتظار می کشیم گم شده ایم
دیگر دلیلی برای ترس نیست
اشکهایت را پاک کن
ما از تمام این لحظه ها غلبه می کنیم
تمام این پشیمانی ها فراموش خواهند شد
ما اشتباه کردیم
Sèche tes pleurs, refais moi ce sourire, celui qui ne me fait pas vieillir
Ni mon âme ni mon cœur
On s'oubliait, on avait tort
Je t'aime encore si fort...non
اشکهایت را پاک کن، برایم لبخندی دوباره بساز
لبخندی که ذهن و قلب مرا پیر نکند
ما فراموش کرده بودیم، ما در اشتباه بودیم
من هنوز دوستت دارم
***
کلماتی از گذشته. بماند که کجا پیدا کردم کجا نوشته بودم و کجا بودم که نوشتم و چقدر بماندهای دیگر:
تلخی نکن با من، که تنهایم می کنی. بگذار حس شیرین با تو بودن برایم بماند.بگذار دوستت داشته باشم
بگذار با تو بمیرم... با تو شیرین تر بمیرم
نمی خواهم که با من بمانی. نمی خواهم که قطب همیشه سرد نگاه من با استوای ابدی چشمانت پیوند بخورد. اما بگذار بخواهم که تا ابد در من بمانی.
رویای خیس پنجره ام را به خیابان خانه ات باز کن. بگو که دلم را درست آنجا کشانده ای که آرزوی زندانی شدن داشت. از تمام دنیا برگرد و مرا در انزوای مرگ پیدا کن.
یادت را به شیرینی در قلبم بگذار تا به عشق تو زندانیت شوم. چشم می بندم، تا تو بی هیچ یادی از من به دنیا بازگردی.
فرصت پرواز تا خدا، یک نفر کودک وار برایت دست تکان خواهد داد
                                                                           ...تلخی نکن با من

 
ما مردم نازنین
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩  

   آن روز می رفتم نمایشگاه کتاب. ماشین را حوالی میدان صنعت پارک کردم و آمدم داخل میدان. ماشین های نمایشگاه را پیدا کردم. راننده همین طور که از دور صدا می زد:" نمایشگاه هزار تومن" من را پیدا کرد. من به سمت ماشین رفتم و از کنارش رد شدم. توی دلم بود که این راه ارزش هزار تومان را ندارد و من نباید به او کمک کنم که در زور گفتن به مردم موفق باشد. رفتم آن سمت خیابان و سوار ماشین های هفت تیر شدم تا نزدیک مصلی پیاده شوم و کمی هم پیاده بروم. همیشه وقتی نمایشگاه می روم می دانم که چه کتابی می خواهم. البته ممکن است کتابی هم به چشمم بخورد و بخرم. امروز هم از همان روزها یود. زیر پل خیابان بهشتی پیاده شدم و آمدم بالا و به سمت مصلی راه افتادم. از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد شدم. همین طور بی خیال و در احوال خودم بود و در فکر نمایشگاه که دستم به جیب خالی از گوشی موبایلم خورد و بی درنگ فهمیدم که گوشی در تاکسی از جیبم افتاده. در یک لحظه تحت هجوم افکار مختلف قرار گرفتم. برگشتم دکه روزنامه فروشی و یک کارت تلفن خریدم. حالا مساله پیدا کردن تلفن عمومی بود. تا درب ورودی مصلی رفتم. دو تلفن عمومی آنجا بود. گوشی را برداشتم. انگشتم را که روی کارت فشار دادم فرو رفت و احساس کردم بیش از اندازه دارد داخل می شود. اما دیگر دیر شده بود کارت آن قدر فرو رفت که دیگر دیده نمی شد. تلفن را با کارتی که تقدیمش کرده بودم رها کردم رفتم داخل مصلی. نزدیک ورودی صحن اصلی یک کارت تلفن تازه خریدم. چند تلفن عمومی هم آنجا بود که فقط یکی شان کار می کرد و صف داشت. ایستادم تا نوبتم شود. شاید برای اولین بار به خودم تلفن کردم. بعد از چند بوق کسی تلفن را جواب داد. معرفی کردم و فهمیدم گوشی در دست راننده تاکسی ای است که با آن آمدم. گفت بروم سر خط - خیابان قائم مقام - که گوشی را پس بگیرم. خدا را شکر کردم که تمام آن بلاهایی که قرار بود هجوم بیاورند منصرف شده اند. رفتم سر ایستگاه خطی های شهرک غرب در خیابان قائم مقام و منتنظر شدم. زود آمد. دیدم گوشی ام را گذاشته روی کیلومتر شمارش. خودم را معرفی کردم. کمی مشخصات خواست و آخر گوشی ام را داد. بعد از تمام این ماجراها تازه نوبت نمایشگاه رفتن بود. برگشتم مصلی. از ایستگاه هایی که برای راهنمایی غرفه ها بود سراغ کتاب "این مردم نازنین" از رضا کیانیان را گرفتم که در نتایج جستجو چیزی یافت نشد. آن روز با کتاب های دیگری خانه برگشتم.

   اینها را نوشتم که بگویم چند ساعت پیش کتاب "این مردم نازنین" بدستم رسید و چند دقیقه پیش تمام شد. شاید در فرصتی دیگر بیشتر از رضا کیانیان و دریافت هایم از دریافت هایش بنویسم. اما در شروع آشنایی دوباره با او باید بگویم که تفاوتش با ما مردم نازنین در نگاه جستجوگرش برای یافتن زاویه های بکر موجود در اتفاقاتی است که هر روز بارها و بارها برای ما رخ می دهد. این نگاهش را تحسین می کنم. سه جای کتاب اثر یک خودکار آبی بود که شاید قیمتش را پنهان نگاه دارد. ممنونم از قلب خوش نیلوفری اش


 
ترانه ای به رنگ تو
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  

Oh ! je voudrais tant que tu te souviennes
Des jours heureux où nous étions amis.
En ce temps-là la vie était plus belle,
Et le soleil plus brûlant qu'aujourd'hui.
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle.
Tu vois, je n'ai pas oublié...
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Et le vent du nord les emporte
Dans la nuit froide de l'oubli.
Tu vois, je n'ai pas oublié
La chanson que tu me chantais.

آه! دلم می خواهد به یاد بیاوری تمام روزهایی را که دوست بودیم

آن زمان زندگی زیباتر بود

و خورشید درخشان تر از امروز

تو می بینی که من فراموش نکردم

برگ های خشک جارو شده اند

و به همراه آنها خاطرات  و حسرت ها نیز

و باد شمال در شب سرد فراموشی آنها را با خود می برد

تو می بینی که من آوازی که برایم خواندی را فراموش نکردم

C'est une chanson qui nous ressemble.
Toi, tu m'aimais et je t'aimais
Et nous vivions tous deux ensemble,
Toi qui m'aimais, moi qui t'aimais.
Mais la vie sépare ceux qui s'aiment,
Tout doucement, sans faire de bruit
Et la mer efface sur le sable
Les pas des amants désunis.

این آوازی است شبیه ما

تو، تو مرا دوست داشتی و من تو را

و ما هر دو با هم زندگی می کردیم

تو، که مرا دوست داشتی و من که تو را دوست داشتم

اما زندگی آنها را که یکدیگر را دوست دارند از هم جدا می کند

و دریا به آهستگی و در سکوت ردپای عاشقان از هم دور افتاده را روی شن ها پاک می کند

Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Mais mon amour silencieux et fidèle
Sourit toujours et remercie la vie.
Je t'aimais tant, tu étais si jolie.
Comment veux-tu que je t'oublie ?
En ce temps-là, la vie était plus belle
Et le soleil plus brûlant qu'aujourd'hui.
Tu étais ma plus douce amie
Mais je n'ai que faire des regrets
Et la chanson que tu chantais,
Toujours, toujours je l'entendrai !

برگ های خشک جارو شده اند

و به همراه آنها خاطرات  و حسرت ها نیز

اما عشق آرام و وفادار من همیشه لبخند می زند و زندگی را سپاس می گوید

من چقدر دوستت داشتم و تو چقدر زیبا بودی

چگونه می خواهی که فراموشت کنم؟

آن زمان زندگی زیباتر بود

و خورشید درخشان تر از امروز

تو همراه من بودی

اما فقط افسوس با من مانده

و آوازی که تو در گوشم خواندی


 
شبانگاهان
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩  

   خدایا! از آخرین باری که صدایت کردم خیلی می گذرد. وقتی صدایت می کنم دیگر به این فکر نمی کنم که حرفم را قبول داری یا نه! آنچه غیر از تو از تو می خواهم به من می دهی یا نه! فقط حرفم را می زنم و در دلم که تو هم یک گوشه اش بی صدا نشسته ای می دانم خیلی چیزها را که به زبان آوردنی نیستند در این زمانه!

   امشب می خواستم بگویم بنده هایت هر قدر قوی باشند در راه آنچه کودکی می کنند و می خواهند یا هر قدر قوی باشند در راه آنچه تو می خواهی و به در دست گرفتن آن ماهی لیز نزدیک، باز هم تا تو یک بار دیگر نخواهی هزار سال هم که بگذرد داستان همان داستان و اشتباه همان اشتباه هزار سال پیش است.

بیش از این سری برای بالا نگاه داشتن ندارم...


 
اتهام : از تو خالی بودن
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩  

   توی شیرین ترین خواب زندگی ام بودم. ذهنم از توهم گذشته ها لبریز بود. آنها را که نباید، جایی می دیدم که دوست داشتم دیگرانم را آنجا ببینم. توی شیرین ترین خواب زندگی ام همه با من غریبه بودند و می شناختمشان. همه را با توهم یک نام می شناختم. من با او حرف می زدم از آنچه می دانستم و آنچه می دانست و هیچ وقت بر زبان نرفته بود. کمی کلافه بود. قدم می زد. پر جنب و جوش. توی این کلافه بودن ها نامت را بر زبان آوردم. نامت را که خیال می کردم تویی. او هم خیال کرده بود تو هستی و برای همین روبرویم بود. اما توی شیرین ترین خواب زندگی ام هنوز تو نیامده بودی. چقدر تلخ بود که مثل همیشه نبودی و چقدر شیرین که نام تو را آوردم و بالاخره کسی حرفی زد. زمان از دست می رفت. دیگر دیر می شد. باید می رفتم به نا کجا آبادی که هر چه بود تو را در خود نداشت.این چه خواب شیرینی بود که تو را در خود نداشت؟ این چه تصویر آشفته ای از تو بود که همیشه از دور دستی که من نمی دانم فقط نگاه می کند؟ این چه خانه بی حضوری است که من را به این اتهام به دار مجازات می آویزند. بگذار نشنوند که در هر قدم نبودن تو هزاران نوازش شکایت، ناله می کنند. بگذار نبینند که شور عشق، آشفتگی خوابهایم را شیرین می کند. حیرت، از تنم بالا می رفت وقتی به خون جاری شده در رگهای از خشکی ترک برداشته ام غلطیدم.

امان از این زنگ تلفن...


 
خاکستر دل
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩  

شعری از یک آهنگ قدیمی از استاد محمد نوری:

تا تو بودی در کنارم

کوه و دشت و آسمان رنگی دگر داشت

ساز پر شور من آهنگی دگر داشت

تا تو بودی چهره گل تازه تر بود

آسمان ها از ستاره پر گهر بود

تا تو بودی خنده بود و آرزو بود

هر چه بود از عشق و مستی گفتگو بود

بی تو دارد دنیا به چشم من

رنگ غم به خدا

غم دارد همه جا

لبخند من می گریزد از لب من

شعله های دل می ریزد از لب من 

 

   گفتم بنویسم که دلم را شش قفله کرده ام که دیگر به تکرار لحظات ننشیند. ثانیه های پوسیده اش را سرمشق نکند برای آنچه می دانی و می دانم بیهوده است. گفتم فقط یادم باشد آن شب ها را که تا صبح کابوس می ساختم و تو نبودی. آن شب ها را که تمنای دیوار در من جان می گرفت. آن شب ها را که بی رنگی قلب تو طلوعش بود و کبودی احساس من غروبش. آن شب ها را اینجا روشن نمی کنم.

 

   گفتم بنویسم خدا را شکر که سلامتم. گفتم این را وقتی بنویسم که سلامتم.


 
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  

امشب فیلم محیا را دیدم. نوشت:

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود

                                             ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد

   خسته هستم. خیلی وقت است یک حرفی را که نمی دانم چیست باید بنویسم و نمی توانم. یک چیزی هست که درست مثل بغض بدون اشک خشک شده توی گلو و خسته ام می کند. مدام منتظرم. انتظاری بیهوده و بی پایان. سال گذشته هم یادم هست همین جا نگاه کردم به روزهای گذرانده ام و نوشتم آن چکامه را که شاید در من بی مانند باشد و حتی بنیان گذار آن شد که ذهن اشتباه کسی را به جاده های پیموده ام آشنا کند. امسال همین خستگی است که نمی گذارد ترانه های پراکنده سالم را یک جا گرد هم بیاورم.  

   روزهایی را که گذراندم روزهای تلخ و شیرینی بود که لحظه های بسیارش را با دیگرانی شریکم و ای کاش تمام ما دیگران این ثانیه های مشترک را از نو داوری کنیم.

   شادی دیگرم اعجاز فراموشی است که دچارم کرده تا از خطاهای بی تردید شکوه نکنم.

پراکندگی کلماتم در مستی آواز "باهار سنسیز" رشید بهبودف گم شد. خانه دیگرم از صدایش لیبریز بود.

گل من بهار بی تو نمی تواند لبخند بزند

روحم آتش می گیرد. بی تو می سوزد


 
این روزها
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸  

   درست است که هر وقت برای کامپیوترام مشکلی پیش می آید بهنام به دادم می رسد اما خیلی وقت ها هم آن قدر جستجو کرده ام که یافته ام. حالا هم با ویندوز ٧ مشکل دارم. از روز های اول که آمد با هم بودیم. حالا هر دو ساعت تنهایم می گذارد. حالا هم شاید کمتر از دو ساعت وقت داشته باشم که بنویسم:

   روزهای آخر سال است. تازه از بیماری خلاص شده ام. یادگار سفر جنوب است. نامه خدمت را هم فرستاده ام که دیگر بهانه ای نباشد. برای تزریق واکسن که می رفتم مدیر دبیرستانم را دیدم. بی درنگ شناخت. پرسید:

- خونه تون این طرفه؟

- نه اومدم واکسن بزنم برای سربازی

گفتگوی کوتاهی بود و زنده شدن روزهای طولانی. وقت تزریق در اتاق خانمی که شغلش فقط تزریق واکسن بود گفت:

- آستینت رو بزن بالا...چقدر لاغری کجا بزنم؟

لبخندی میانمان رد و بدل می شود. به جای من پسری که قبل از من آمده بود غش می کند. دستم را می گذارم زیر سرش و برایش آب قند می آورند.

وقت معاینه می پرسد:

- خب شما می دونی قدت چقدره؟

- ١٨۵

- وزن؟

- ۵۵ کیلو

- گروه خونت رو می دونی؟

- نه!

به جای اینکه توصیه ام کند به ورزش می گوید:

- خب شما یه کمی قد و وزنت با هم نمی خونه. اگر دفترچه شرایط رو مطالعه کنی شاید برای معافیت چیزی نوشته باشند.

فکر و ذکر همه شده است معافیت. من زیاد فکر نمی کنم به این چیزها. بیشتر حواسم پیش تبریک سال نو است. برای امسالم سنت جدیدی دارم. دیشب شروع کردم به ترجمه یک آهنگ فرانسوی که فقط شعرش را داشتم. نیمه کاره رها شد. کارهایی که باید تا قبل از تحویل تمام شوند کم نیستند. سال آینده سال متفاوتی خواهد بود.

   این روزها در صبر و تردید هم هستم. مدام با خودم استدلال می کنم. البته مدام شاید کلمه درستی نباشد. اما اگر یادم باشد در تصمیم ام شک می کنم. همین چند دقیقه پیش در خانه سایه نوشتم که اگر اهمیت داشته باشد لب باز می کنم و حرف می زنم. حالا به دنبال دلیلی برای اهمیت داشتن هستم. اما اهمیتی ندارد. بیش از آنچه که مهم بود من گام برداشتم و بیش از این هم به همان افراطی می رود که برای آوا نوشتم و به قول بهار اینجا اگر سکوت کنم شاید بهتر باشد. شاید این بار با داستان نیره همراه شوم: زیبا و متفاوت. نه زیباتر از دیگران. زیباتر از خودم. متفاوت تر از خودم. دست آخر هم شاید چشم های مرتضی به فریاد غریبه بودن در وطنم برسند.

   اینها را نوشتم که گرامی بدارم دوستانم را که همیشه آماده خواندن کلمات نانوشته ام بودند. اینجا مدتها میزبان چشمانشان شد و با دار و ندارم ساختند.

   فردا شب مسافری از جنوب داریم. یادم نمی آید در کودکی مان به گریه ام انداخته باشد. اما تمام جملاتش در شبی که آرزوی خوشبختی را در گوشش نجوا کردم اشک را در چشمانم گذاشت. در کنار چشمان مشتاق جمعیت هق هق گریه ام را پنهان کردم.

بانوی جنوب برایم نوشته بود:

چه دعایی کنمت بهتر از این                  که خدا پنجره باز اتاقت باشد

دوست داشتم بهتر از آنچه برایش نوشتم مقابله اش می کردم. دیگر هوای آنچه در سر داشتم از سرم افتاده است. دفترهای در "کنج پستوی خانه ها" پوسیده را واگذاشته و به آنچه در لحظه در من می جوشد قناعت کرده ام. علیرغم تمام انعطاف های برجسته ای که در زندگی از خود نشان داده ام در آن لحظه ای که خواسته ام "سرتق و لجوج و تخس" مانده ام.

   در تمام این سالها همیشه دوست داشتم بنویسم من شاید کمتر حرفم را در کلمات این خانه های مجازی نوشته باشم. حرفم بیشتر لابلای نام نوشته ها پناه می گیرد. پیدا کردنش هم شاید کار هر کسی نباشد. گاهی خودم هم پیدایشان نمی کنم. این می شود که لحظاتم راه خود را می گیرند و جایی در گذشته می میرند.

در رستاخیزم چقدر سخن های ناشنیده که به گفتگوی تو می آیند.


 
ساده بودم ساده
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸  

آه! خوب من

   در این چند روز که نبودم و فکر کنم طولانی شد، بسیار بودند حرفهایی که خواستم بنویسم و شاید برخی را در فرصت چند روزه آینده بنویسم و حتما از سفر هم می گویم آنچه در آن عاشقانه شد. امروز اما برخوردم به عکسی که برایش نوشته بودند: "عکست روحمان را از قفس غم آزاد می کند." یادم آمد روحم را که در تمام آن روزهای دور و نزدیک با دیدنش اوج گرفته بود. امروز عکسش هم غنیمتی است.

خیالت می رسد خودش کجاها پرواز می کند؟


 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  

                                                    یک هیچ

                                   تقدیم به روشنی چشمانی

                 که هنوز به راه روشن این سرزمین                               

                                                                        دل بسته اند

 

                           به مادرم

                              که همراه تنهای لحظه های تلخ و شیرین این سالهاست

 

 

                                   به پدرم

                        که آرزوی بودنش همیشه با من است

 

 

                                                  به برادرم

              که سالهای تلاش برای سربلندی سرزمینش را دور از من می گذراند

 

 

                                                                   و او

                                                                    که رنجید و رنجاند


 
حسرت خیس
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  

C’est la premiere chanson que je traduit en france 

Oui il pleuvait

Je me souviens bien

Comme les bouts d'histoires

qu'on rêve

Je me demandais:

Qui peux prendre le Cœur fou dans ses bras?

Elle doit être quelqu'un qui ne demande rien quand je lui donne mon cœur.

Il ne reste plus de mots apres son regard

Il y avait  un soleil couchant  et deux gouttes sur ton visage

Mais finalement tu n'as pas dit qu’ils étaient la pluie ou les larmes de tes œil.

Ce n'est pas plus important.

Mon cœur n’est plus à sa place.

Il ya plusieurs années que Je tu avais rêvé avec le visage Mouillé

Je ne pouvais pas demander si c'était la pluie ou les larmes de tes oeil

Oui il pleuvait

Je me souviens bien…


 
قربانی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

   همه آنها که یا از ابتدای خانه ام همراه بوده اند و یا از نیمه راه به من پیوسته اند و گریزی هم به روزهای گذشته ام زده اند می دانند که روزهای شاد و غمگینی را گذرانده ام. این روزها باید بی وقفه بگویم که هر چه هست از به خود پیچیدن روزهای آغازم خوشبخت ترم. نه اینکه سقف خراب زندگیم رو به آوار شدن نگذاشته باشد، که سایه هایی غریب و دوست داشتنی چنان به استقبالم آمده اند و آن قدر پروازم داده اند که خیال کرده ام چقدر در این دنیا اهمیت دارم.

   حالا هم باید بنویسم دارم دایی می شود. درست تابستان امسال دارم دایی می شوم. و خب این مدال برادری را آسان بدست نیاورده ام. چقدر مزه می دهد چیزی را بدانی که هیچ کس نمی داند.

 


 
سنخیت
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸  

   عزیزی از من پرسید و خواست بگویم که از "سنخیت" چه می دانم. سوال سختی بود و دوست داشتم پاسخش را اینجا بنویسم. کلمه سنخیت در فرهنگ عمیدمان نیست. فقط برای سنخ نوشته است بیخ، بن، بنیاد، اصل، ماده.

این کلمه را در لغت نامه دهخدا جستجو کردم و یافتم:از یک سنخ بودن . به گونه و اصل همانندی داشتن

راستش هنوز برایم سخت است که بگویم از سنخیت چه می دانم.

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

راستش در ادبیات امروز من نشنیده ام که بگویند دو چیز با هم سنخیت دارند. معمولا هر وقت می خواهند بگویند که دو چیز با هم سنخیت ندارند می گویند که آن دو چیز با هم سنخیت ندارد. یعنی به اصطلاح ما جوان ها به هم نمی خورند. می گویند یک جای کار می لنگد. یک چیزی با یک چیزی هم خوانی ندارد. یک شباهت ریشه ای که باید باشد نیست که باعث می شود میوه ها شبیه هم نشوند.

مثلا دو انسانی را فرض کن که آرزوهای یکسانی ندارند و شادی و غمشان هم یکی نیست. هر یک به سویی می رود ممکن است حتی از دیدن یکدیگر شاد نشوند و دوست داشته باشند ثانیه هاشان را جای دیگری بگذرانند. مهمتر از هم اینکه هر یک رشد خود را در چیزهای متفاوتی می بینند که ممکن است برای دیگری اهمیتی نداشته باشد.

اما مثلا اگر در وجود من جستجو کنی ممکن است خصوصیاتی را ببینی که خود با هم سنخیت ندارند. در عجب می مانی که چگونه مجموعه اضدادم.

بگذار از چشمان عزیزی که گاهی کلماتم را می خوانند هم بپرسیم که از "سنخیت" چه می دانند. ببخش که بیش از این نمی دانم.


 
Une histoire d'amour
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸  

 Une histoire d'amour Où chaque jour devient pour nous le dernier jour. Où on peut dire "à demain" à son amour. Et qu'on est là tout près de lui à regarder Mourir sa vie. Une histoire d'amour Où pour nous deux le mot toujours semblait trop court. Tu vois pourtant nous n'avons plus beaucoup le temps. Non mon amour tu ne dois pas, il ne faut pas Pleurer sur moi. Ne me dis pas adieu Je vais fermer les yeux. Viens près de moi Et prends-moi dans tes bras. Restons ensemb le Serre-moi fortTu vois il me semble que m'a vie s'endort Dis-moi "je t'aime". Une histoire d'amour C'est la chanson de l'océan les nuits d'été Un souvenir qui va durer l'éternité Pour moi ce soir ma vie s'en va. Mais notre amour Ne finit pas. Une histoire d'amour Ça ne peut pas vraiment mourir en un seul jour. Ne reste pas le cœur en deuil à vivre seul. Il te faudra voir d'autres ciels, d'autres soleils Ne pleure pas

داستانی از عشق در جایی که هر روزش برای ما روز وداع می شود

که می توانیم از معشوقمان با امید دوباره دیدنش جدا شویم

که می شود چقدر نزدیک به هم به تماشای مرگ زندگی بنشینیم

داستان عشقی که در آن کلمات برای ما هر دو بسیار کوچک به نظر آمده بودند

تو می بینی که دیگر زمانی نداریم. نه عشق من! نباید برای من بگریی

با من از جدایی نگو. من چشمانم را خواهم بست.

نزدیکم بیا و مرا در آغوش بگیر و بفشار. ما با هم می مانیم

می بینی که بنظر می آید زندگی ام در خواب فرو رفته

به من بگو دوستت دارم

داستان عشق آواز اقیانوسی است در شبهای تابستان

خاطره ای که جاودانه خواهد شد

برای من امشب زندگی جاودانه خواهد شد اما  عشقمان پایان نمی گیرد

داستانی از عشق که نمی تواند هرگز در یک روز بمیرد.

قلب را در غم نگذار که زندگی کند.

تو باید آسمانهای دیگری را ببینی و خورشیدهای دیگری را

گریه نکن

 

در این ترجمه از کمک سهیل هم استفاده کردم که فایل تصویری اش را هم در فیس بوک گذاشته بود.

 


 
mon amie
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  

Si c'est un ami
S'il est pour toi
Ce que tu es pour lui

اگر او یک دوست است و اگر او برای توست

همانطور که تو برای او هستی

Celui qui peut t'aimer
Sans jamais te juger
Celui qui reste quand les autres t'ont déjà quitté

اوست که می تواند بدون هیچ قضاوتی دوستت داشته باشد

کسی که وقتی همه ترکت کردند با تو می ماند

Je dis que si c'est un ami
Alors tu as bien réussi ta vie
Tu as déjà trouvé l'étoile du berger
Et tu n'es plus seul sur la route

من می گویم که اگر او دوست است

پس تو در بازی زندگی پیروز شده ای و ستاره شب را یافته ای

و دیگر در این جاده تنها نیستی

Si c'est un ami
Donnes ton pain et ton vin et ta vie
Et refais le monde comme l'ont fait trois cents fois
Don Quichotte et son vieux Sancho Panza

اگر او دوست است

نان و شراب و زندگیت را به او بده

و دنیایت را آنگونه که دن کیشوت سیصد بار ساخت دوباره بساز

Si c'est ton ami
Dis-lui qu'il chante et puis chante avec lui
L'amitié c'est le plus beau pays

Si c'est un ami
S'il devient fou quand tu fais des folies
S'il te montre parfois qu'il avait peur pour toi
Si rien de moins que le meilleur ne le satisfait pour toi

اگر او دوست توست بگو که بخواند و خود نیز با او بخوان

دوستی زیباترین کشور است

اگر او دوست است اگر با دیوانگی های تو دیوانه می شود

اگر گاهی برای تو می ترسد

اگر جز بهترین ها که برایت می خواهد چیزی راضیش نمی کند

Je dis que si c'est un ami
Alors tu as réussi ta vie
Chacun de son côté
On est que deux moitiés
À deux on franchit des montagnes

من می گویم که اگر او دوست است

پس تو در بازی زندگی برنده شده ای

هر یک از ما در کنارمان دو نیمه داریم که با هم به قله می رسند

Si c'est un ami
S'il a ton rire s'il a tes larmes aussi
Si les mêmes colères
Le prennent quand la terre
Avec ses trompettes et ses guerres
S'en va de travers

اگر او دوست است و اگر خنده و گریه ات را دارد

و اگر خشم های یکسانی با تو دارد

لبریزش کن وقتی که دنیا با شیپور جنگ به تباهی می رود

Je dis que si c'est un ami
Tu peux dire un grand merci à la vie
Puisqu'elle a fait de lui
Un frère que tu choisis
Et le compagnon de la chance

من می گویم اگر او دوست است

می توانی شکرگذار زندگیت باشی

زیرا زندگیت از اوست

"برادری که تو برگزیدی و همدمی از بخت بلند"


 
جملات کوتاهی از Coluche
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

Michel Gérard Joseph Colucci : Coluche

قدرت به چه دردی می خورد، چنانچه از آن سؤ استفاده نشود.

راست انتخابات را بُرد، چپ انتخابات را بُرد. پس فرانسه انتخابات را چه وقت می برد؟

فرانسوی ها! امسال سال بسیار خوبی است. وضع کشور نسبت به سال آینده بهتر است.

یگانه ماه سال که سیاستمداران کمتر سخنان ابلهانه می زنند، ماه فوریه است. زیرا که فوریه ۲۸ روز دارد.

ژاپنی ها دوچرخه می سازند، کارخانه دوچرخه سازی فرانسه بسته می شود. ژاپنی ها موتور می سازند، کارخانه رنو باید بسته شود. اگر روزی ژاپنی ها، کمامبر « پنیر معروف فرانسوی» و ش ر ا ب سرخ بسازند، آنگاه فرانسه را باید بست.

روش اداره فرانسه بسیار سودمند است. مامور می کارند، مالیات می روید.

در کوچه اگر پلیس را می بینید، معلوم است که خطری نیست. چنانچه خطری باشد، پلیس آنجا نخواهد بود.

فرانسوی ها زیاد چانه می زنند، نه به خاطر آنکه زیرک هستند، بلکه بخاطر اینکه پول ندارند.

 Un jour, Dieu a dit: « Il faut partager». Les riches auront de la nourriture, les pauvres de l'appétit.

روزی خداوند گفت: باید قسمت کنید! ثروتمندان غذا خواهند داشت و بینوایان اشتها.

Pour critiquer les gens, il faut les connaître,  et pour les connaître, il faut les aimer.

برای نقد مردم باید آنها شناخت و برای شناخت آنها باید دوستشان داشت.

Dieu, c'est comme le sucre dans le lait chaud.  Il est partout et on ne le voit pas.

خداوند مانند شکر در شیر گرم می ماند. همه جا هست ولی نمی بینیمش

L'homme et la femme sont comme les deux faces d'une médaille. Ils ne peuvent pas se voir, mais ils restent ensemble.

مرد و زن همانند دو روی یک سکه هستند. نمی توانند یکدیگر را ببینند اما با هم می مانند.


 
15 ضرب المثل فرانسوی
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸  

Les actes valent plus que les paroles

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

La fin justifie les moyens

هدف وسیله را توجیه می کند

Grâce à Dieu, tout est possible

با تکیه بر خدا همه چیز ممکن است

Un homme sans argent est un loup sans dent

مرد بی پول به گرگ بی دندان ماند

Impossible n'est pas français

غیر ممکن در فرانسه نیست

Lentement mais sûrement

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

La loi dit ce que le roi veut

قانون آنچه را که پادشاه می خواهد می گوید

Quand on veut, on peut

خواستن توانستن است

Qui ne risque rien, n'a rien

کسی که ریسک نمی کند چیزی ندارد

L'ami de mon ami est mon ami

دوست دوستم دوست من است

Qui a bon voisin a bon matin

کسی که همسایه خوب دارد صبح خوب دارد

À chacun sa chacune

کبوتر با کبوتر باز با باز

Il n'y a pas de fumée sans feu

بدون آتش دودی وجود نخواهد داشت

Femme rit quand elle peut et pleure quand elle veut

زن وقتی که می تواند می خندد و وقتی می خواهد می گرید

Ce que femme veut, Dieu le veut

آنچه که زن می خواهد خدا هم همان را می خواد


 
امروز مثل همیشه
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

   چند روزی می شود که تمام شبکه ها را بگردی پر شده اند از صدای راه اندازی یک گام کوچک دیگر که شاید به روزگار خاکستری مردم سرزمینم پرتوی بتاباند و فکرش را بکن که تا خورشید چه راه درازی در پیش است و لااقل این یکی را من بیشتر از نزدیک می شناسم و جدا از هر چه هست و می گویند از نیست ها و نمی گویند هایش هم شنیده ام و با هر فراز و فرودی فردا کسی از پایتخت می رود که تلاش برادرانم را قیچی بزند و تو فقط خیال کن به تمام شب و روزهایی که رنگ این خانه که هیچ رنگ خانه جنوبش را هم ندید که مادرم از پنجره همان شبکه ها بگوید این فرزند من است.

ایستاده بود درست چشم در چشم دوربین و این گام کوچک را به ملتش مبارک کرد  


 
برای تو
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  

Quelquefois je dis des mots bizarres
Quelquefois je parle trop
Et tu me regardes et mon cœur tombe à l'eau
Quelquefois je ris à contretemps
Tu n'y comprends rien du tout
Et tu me regardes étonné tout à coup
Ne te poses pas trop de questions
La réponse est dans mes yeux
Elle est quelque part au milieu de nous deux
Ne m'obliges pas à tout te dire
Puisque tu le sais déjà
Tout ce que je fais aujourd'hui c'est pour toi

گاهی کلمات غریبی می گویم، گاهی زیاد حرف می زنم

و تو به من نگاه می کنی و قلب من غرق می شود

گاهی من به بخت بدم می خندم و تو چیزی نمی فهمی

ناگهان در من می نگری

از من نپرس چرا که پاسخ در چشمان من است

در بین ما هر دو چیزی هست که نمی گذارد همه چیز را به تو بگویم

که تو آن را می دانی

من هر چه امروز می کنم برای توست

C'est pour toi, toi
Que j'aime encore
C'est pour toi que je suis là
C'est pour toi, toi
Que j'ouvre mes bras
C'est pour toi, toi
Que rouge et blanc se mélangent tout le temps
C'est pour toi aussi que j'aime les enfants

به خاطر توست که دوست دارم

به خاطر توست که اینجا هستم

به خاطر توست که آغوشم را می گشایم

به خاطر توست که همیشه سرخ و سفید با هم می آمیزند

و به خاطر توست که بچه ها را دوست دارم

Je ne trouve rien de cette fille
Que j'étais hier encore
Ta présence en moi réveille l'eau qui dort
Je connais pas ce que je suis
Je suis quelqu'un de nouveau
Quelqu'un de plus beau
Et peut-être plus fort

من از دختری که دیروز در من بود چیزی نیافتم

حضور تو در من خاطرات را زنده می کند

من نمی دانم که هستم

من انسان تازه ای هستم

انسانی زیباتر و شاید نیرومندتر

 

من و سهیل هر دو به این ترجمه مشکوکیم. مگر او بداند.

آهنگ تازه خانه ام Viens m'embrasser که ترجمه آن را در پست مورخ پنجم دی ماه آورده ام.


 
ای داستان زلف توام شب دراز کن
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  

شاید آن که این کلمات را برایم نوشت دوست نداشته باشد که اینجا تکرارش کنم اما می خواستم بگویم:

"تو می روی و پشت سر دو چیز مانده است. یکی مسیر روشنی که رفته ای و آن دگر دو چشم تا ابد محو در ناگاه تو"

 

   از ازل تا ابد روزگار و در یک گوشه کوچک از این کره خاکی ما مردمانی هستیم از ایران که به جان هم افتاده ایم و هر یک خود را حق مطلق و دیگری را باطل مطلق می دانیم و به فکرمان هم نمی رسد که شاید هیچ کدام از این راه ها آن خط سوم که باید نباشد. همه چیز ما از آن روزی رو به ویرانی نهاد که نخواستیم منش معتدلین این قوم هزار تکه را به سرنوشتمان گره بزنیم و پنداشتیم می شود سر تا پای قلبمان را به تخت سلطنت سرزمینمان بنشانیم. هنوز هم نمی دانیم که نمی شود. اینجا هیچ وقت نمی شود صراحت کلمات را نوشت. فقط می توانی سینه های گشاده هم عصر با خودت را پرستش کنی و در دل مثل عاشقانه های گذشته ریز ریز گریه کنی که چقدر خوشبختی...


 
Viens m'embrasser
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸  

Viens m'embrasser...
Avant de t'en aller ce soir, viens m'embrasser.
On ne va plus se voir mais on n'est pas fâchés...
Viens m'embrasser!

برای بوسیدنم بیا

پیش از آنکه امشب از اینجا بروی برای بوسیدنم بیا

ما دیگر یکدیگر را نخواهیم دید اما دلگیر نیستیم

Viens m'embrasser...
Dis toi qu'entre nous deux ne va rien changer.
Ta décision est prise et tu vas me quitter...
Viens m'embrasser!

بگو که میان ما هیچ چیز تغییر نخواهد کرد

تو تصمیمت را گرفته ای و ترکم خواهی کرد

برای بوسیدنم بیا

Toi qui t'en vas,
oublie que je suis triste; oublie et souris-moi;
fais-moi revivre encore un peu de ce temps-là
où tu venais te jeter dans mes bras.

از اینجا که می روی

فراموش کن که من غمگینم. فراموش کن و به من لبخند بزن

بگذار هنوز کمی از زمانی را که خودت را در آغوشم می انداختی زندگی کنم

Toi qui t'en vas,
essaie de m'inventer encore un peu de toi,
essaie de faire semblant d'avoir besoin de moi...
Viens m'embrasser pour la dernière fois!

از اینجا که می روی

سعی کن مرا از خویشتنت اختراع کنی

سعی کن تظاهر کنی که به من احتیاج داری

برای آخرین بار برای بوسیدنم بیا

Viens m'embrasser!
C'est toi qui vas partir, alors pourquoi pleurer?
Ce n’est pas la fin du monde; on n'est pas les premiers
à se quitter.

این تویی که خواهی رفت. پس گریه چرا؟

این آخر دنیا نیست و ما اولین کسانی نیستیم که یکدیگر را ترک می کنیم

Viens m'embrasser
et ne me parle plus du mal que tu me fais.
Avec le temps tu sais tout devrait s'arranger...
Viens m'embrasser!

برای بوسیدنم بیا و دیگر از بدیهایی که با من کردی حرفی نزن

با گذر زمان همه چیز را خواهی دانست. برای بوسیدنم بیا


 
من سهم دیگری هم از زندگی دارم
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸  

   حس کرده بودم که دوستم دارد و نمی دانستم یکی دو سالی از من کوچکتر است و برعکس فکر می کردم یکی دو سالی از من بزرگتر است. قلبش مثل خودم کوچک است و درست مثل خودم خجالتی. وقتی که حرف می زند درست مثل خودم عذاب وجدان دارد که نکند کسی از حرفهایش ناراحت شده باشد. دو هفته پیش نتوانستم به جشن تولدی که دعوتم کرده بود بروم و دوست نداشتم که دلش را بشکنم. دست آخر هم ناخواسته هر دو فهمیدیم چقدر خوب شد که نرفتم. وقتی که گفت این هفته دفاع کارشناسی ارشد دارد خواستم که به جبران آن جشن تولد در جلسه دفاعش شرکت کنم. دسته گلی خریدم و رفتم و دیدم که بودنم آنجا خوشحالش کرد. حس کردم میان خانواده خودم هستم. چون مهربانی دستان مادرش* دستانم را لمس کرد و با من حرف زد. با هم عکس انداختیم. عکس که می اندازم یاد فیس بوک می افتم. وقت خداحافظی به زبان آورد که دیگر نوبت صدا کردنش با نام کوچک رسیده است. شاید هم خیلی وقت بود که می شد و من حواسم جای دیگری پرت بود.

بلند گفتم: حمید! خداحافظ

و همه خندیدند


 
یکی از همین روزها
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸  

   وبلاگم را دوست دارم. برای آنکه هر چه دوست دارم می توانم اینجا بنویسم و مهم نیست زیاد که چه کسی کلماتم را بخواند یا نخواند و اگر هم خواند فکر کند که ممکن است چه اتفاق مهمی در زندگیم افتاده باشد که آمده ام این کنج تنهایی کلماتی را سر هم کرده ام و ...

   معذرت خواهی کردن دل می خواهد که این روزها هر کسی ندارد. من دل داشتم و تا آنجا که دستم می رسید حرفم را گفتم. آنها که ندارند باشد که خدا دل دارشان کند و اگر هم دلی نداشتند قدری با راه بیابان هم آشنا شوند که مدام فکرشان محصور تنگی جاده نباشد...من که گفتم مرا ببخش خیالم نبود روزی می رسد که انگار کاری نکرده ام. خیالم بود که بگویم از تو بیشتر خوبی یافته ام یا لااقل غباری بردارم و دست کم حرفی بگویم که زندگی را هموار تر کرده باشم.

   بگذریم که من گذشتم اما حرفهایی که وجود دارند و داشتند را نمی توان گفت که وجود ندارند و نداشتند.

   خوشم به حرفهایی برای نگفتن و نامه هایی برای ننوشتن. خوشم به بی اراده بودن اشک هایی که در آن شهر دور با من گفتگو ها دارند. زیاد نباید تصویر بالا بردن و زمین خوردنم را جدی بگیرم. دوست دارم آنچه که برایم مهم است برایم مهم باشد و آنچه رنگی ندارد را رها کنم و بروم. مثل رنگ چشم های تو.

   در تعجبم از زندگی این مردم که انگار نه انگار دور و برشان را آدم هایی پر کرده اند که هر نگاه و کلام و رفتارشان می تواند نگاه و قلب و احساس آن آدم ها را زیر و رو کند و انگار هیچ مهم نیست که این آدم ها چه فکر می کنند و هر چه شد شد و اگر فرصتی پیش آمد حرفی می زنند و اگر نشد هم که نشد و خدا خودش به بزرگی خودش ما را به خاطر بزرگی و رحمانیت و رحیمیتمان خواهد بخشید و آن قدر کار خوب در این دنیا کرده ایم که برای لذت می توانیم آدم ها را جسد بی احساسی فرض کنیم که هر چه گفتیم و شنیدند و گفتند و شنیدیم مهم نباشد و از سر بزرگواری کسانی را از تخت قدرت ببخشیم و همه را بگیریم به هیچ...من از خودم در تعجبم...

   داشتم می گفتم که وبلاگم را دوست دارم که انگار فکر می کنم آن اصالت خودش را جدا از هر آنچه در آن می نویسم یافته باشد. دوست دارم با تکبر بگویم که من پروردگار خانه ام هستم. هر کس و هر نامی که در این خانه آمد و یا نامش را نوشتم و یا کلماتم را خواند و یا کلمه ای برایم نوشت حتما برایم عزیز بوده است. چه با خودم عهد کردم اگر کسی یا روزی و یا یادی برایم عزیز نبود نامش را اینجا نیاورم و هیچ وقت نخواهم آورد. من اینجا هیچ وقت دروغ نخواهم نوشت.


 
عشقی برای من
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸  

Je le vois prenant ma main chaque jour de mes jours
Je le vois bien caressant mes cheveux
Je crois bien que ce voyage vaudrait le detour
Et puis surtout je crois bien que je veux

من روزهایی را می بینم که دستم را گرفته ای

من خوب می بینم که نوازشم می کنی 

من ایمان دارم که این سفر بیراهه خواهد بود

با این همه من ایمان دارم که می خواهم

Un amour pour moi
Comme un grand cadeau de la vie
Me réveiller un jour près de lui
Un amour pour moi
Comme un soleil après la pluie
Me réchauffer un jour près de lui

عشقی برای من

همچون هدیه زندگی

که مرا روزی دوباره کنار او بیدار می کند

عشقی برای من

همچون خورشیدی از پس باران

که مرا دوباره نزدیک او گرم می کند

J'écris mon histoire au tournant de sa main
Je me retrouve au tournant de son coeur
Et peut-être bien qu'un jour au tournant du chemin
Je trouverai au tournant du bonheur

من داستانم را در پیچ و خم دستان او می نویسم

و خودم را در لبه قلبش پیدا می کنم

و شاید روزی در خم جاده

من خوشبختی را در این نقطه عطف خواهم یافت

 J'écris mon histoire au tournant de sa main
Il écrit son histoire au tournant de mon coeur
Et s'il veut m'attendre au tournant du chemin
Je le retrouverai au tournant du bonheur

من داستانم را در پیچ و خم دستان او می نویسم

و او داستانش را در لبه قلبم می نویسد

و اگر او بخواهد در پیچ جاده در انتظار من بماند

من او را در نقطه عطف خوشبختی خواهم یافت


 
از اشارات سرانگشت تو بود...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

   چند وقت پیش نوشته بودم که شاید این روزها نشود آدم ها را به این راحتی گم کرد و خوب یادم هست که حتی آن شب هم خوب یادم بود که خودم گم شده ای داشتم به درازای چند سال و این چند سال را با سن و سال من شاید بشود خیلی حساب کرد و به هر حال هر کجا را می گشتم اثری از "او" نبود و امروز بالاخره گمشده دوست داشتنی ام را پیدا کردم. امروز درست مصادف شد با آن شال گردن آبی رنگم که از پس همان چند سال یادگاری دارمش و مادرم خوب می داند که اگر آن شال گردن نباشد دیگر هیچ شال گردنی نمی تواند آن چنان گرمم نگاه دارد که زنده بمانم.

   اما انگار هنوز دیواری بین من و "او" هست که نمی گذارد درست به یکدیگر خیره شویم. خوب می دانم که چند روز دیگر درست می شود روز تولد آن دوست دور که روزگاری تمام ما را تنها گذاشت و رفت. این چیزها را می گذارم به پای نشانه های دوست داشتنی که توی دلم آفتابی می شوند. باز هم چشم می بندم و صبر می کنم.

   از اینها که بگذرم بسیار توی دلم بود که اینجا بنویسم : " بانوی جنوب جانانه افتتاحم کرد". این را که بنویسم دیگر هیچ کلمه ای نمی تواند وصفم کند که آن روز در دل چقدر خوشحال بودم.

   سفرم به جنوب را گذشته از آنچه در او بود نمی توانم سفری مثل همیشه نام بگذارم. یک وقت می شود حرفهایی به تو الهام می شود که نگاه می کنی به روزهای گذشته و بدون اینکه کسی به درست و غلط کارها خرده بگیرد می بینی که همیشه یک مسیر سومی هم پنهان از چشم تو زندگی می کرده و چقدر خوب که سفرهایی این چنین این مسیرها را به روی تو نیز بگشایند. روشن تر اگر بگویم این می شود که یک سری علوم را می شود گفت علوم خصوصی. دانشی که اگر فقط "تو" داشته باشی می شود که در وجودت اختراعات و اکتشافات جدید داشته باشی. هیچ کس با علوم خصوصی "تو" راه خوشبختی را نمی تواند پیدا کند. 

 

   صبح بین خواب و بیداری هم دیگه رو بغل کردیم و اون رفت. نزدیک ظهر تلفن کرد و وسط کار قطع شد. خودم تلفنش رو گرفتم. دو سه کلمه ای بیشتر حرف نزدیم. رسیدم به اینجا که بگم: "خیلی زحمت دادیم" بغضم ترکید و به خداحافظ نرسیدم. گوشی رو دادم مامان و رفتم تو اتاق سیر گریه کردم. نه گریه از جدایی که اگه نقل جدایی بود باید پارسال گریه می کردم. گریه از دوست داشتن بود. از دوست داشتن...


 
بانوی جنوب
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸  

   دیروز روز عاشقانه های جنوب بود. روز شکوه تماشای شوق در نگاه بی پایان دریا. دیروز دوباره احساس کردم زندگی هنوز در رگهای عشق جاری است. هنوز یک نفر اینجا عاشقانه گام بر می دارد. هنوز لبهایی واژه آسمانی دوست داشتن را زمزمه می کنند و هنوز نگاهی در دوردست هست که می تواند به تو لبخند بزند.

من هنوز و تا همیشه از کلمه "تو" سرشارم

خوابم پر بود از برادرانه های اشک آلودی که از چشم شادی آسمان می چکید

 

در هوای 3 بامداد سه شنبه سوم آذرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت - بندرعباس


 
si tu savais combien je t'aime
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

من می دانم که تو چرا گریستی و چرا غمگین به من خیره شدی. من می توانستم تو را در آغوش بگیرم و چشمان سرخت را ببوسم. اما چنین اجازه ای نداشتم. من می دانم که چرا ترکم کردی. تو نمی توانی به من دروغ بگویی. من می توانستم تو را در آغوش بگیرم و از این زندگی برهانم. اما چنین اجازه ای نداشتم. احساس می کنم که تمام قلبم در میان عشق و دوستی ای که نمی توانم تصمیم بگیرم پاره پاره شده است. من می دانم که تو چرا ترکم کردی. او که نمی دانست چگونه تو را دوست بدارد و منی که رهایت کردم تا به جستجوی زندگی بروی. من از تو فقط یک خاطره دارم. من می دانم که چرا می خواهی آواز بخوانی و می دانم که چرا به من نگریستی. من می توانم تو را در آغوش بگیرم. مثل امروز که چنین اجازه ای را داشتم. تو تا همیشه برای من خواهی ماند. و این حقیقت عشق است. ما هرگز در قلب یک آواز و در قلب یک خانه با هم نخواهیم زیست. ای  کاش این را می فهمیدی که حتی اگر دوستت داشتم تو هنوز ...

 

ترجمه ای است با یک تغییر و یک حذف از یک آهنگ فرانسوی. نه بیشتر...
ترجمه و عنوان رابطه ای با هم ندارند


 
croire
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  

زندگی فرصت خیلی غریبیه که آدم بتونه چیزی رو بفهمه توش

la vie est une inconnu chance qu'on peut apprendre quelque chose

در ترجمه این کار به جایی تکیه نداشتم به همین خاطر شاید دلنشین نباشد.

croire از lara fabian که بهارآذر هم باید دوستش بدارد:

 

Non j'veux pas chanter sur des mots qui pleurent

نه! من نمی خواهم با کلماتی که می گریند آواز بخوانم

Comme le cri d'un violon trop noir

مثل ناله یک ویولون سیاه

Nous on voit la vie avec les yeux du cœur

ما زندگی را با چشم های قلبمان می بینیم

Rien nous empêchera d'y croire

هیچ چیز نمی تواند ما را از فکر کردن به آن باز دارد

Croire au nouveau monde qu'on a dans la tête

ایمان بیاور به جهانی تازه که ما در سر داریم

Croire en nous pour changer demain

ایمان بیاور که ما می توانیم فردا را تغییر دهیم

Croire même aux mensonges si ça les arrête

حتی به دروغ ها ایمان بیاور شاید که ایمان تو آنها را از دروغ بودن بازدارند

Croire aux lignes de nos mains

به خطوط دستانمان فکر کن

Croire au ciel inondé d'oiseaux

به آسمانی که از پرنده لبریز است ایمان بیاور

Croire encore à l'espace de tes bras

و دوباره به آغوش دستانت بیاندیش

Croire à la couleur de ta peau

به رنگ پوستت فکر کن

Croire qu'on marchera plus au pas

به این بیاندیش که ما بیشتر قدم خواهیم زد یا نه

Croire au temps quand on a vingt ans

به زمانی فکر کن که بیست ساله بودیم

Croire qu'on peut construire sur un sol volcan

 باور کن که می توانیم بر زمین خاکی آتشفشان بسازیم

Croire qu'on peut crier au fou

باور کن می توانیم دیوانه وار فریاد بزنیم

Quand on a l'amour en nous

باور کن زمانی را که ما عاشق هم بودیم

 


 
Quand ton coeur éclate
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  

   شاید حدود دو سال پیش کلماتی که حالا دوباره یافتمشان را برای اولین بار شنیده باشم. ترجمه را از وبلاگ http://chanson.blogfa.com/ برداشته ام اما با اندکی تغییر:

I don't know why
من نمی دانم چرا
You wanna follow me tonight
تو امشب می خواهی به دنبال بیایی
When in the rest of the world
در هنگام  آرامیدن دیگران
With you whom I've crossed and I've quarreled
با تو،کسی که از او گذشته ام  و نزاع داشتم
Laisse-toi tomber
اجازه بده که رها شوی
Pour mieux renaître et être aimé
برای تولد دوباره و دوست داشته شدن
Tu cherches l'histoire à sauver
تو داستانی برای نجات یافتن جستجو می کنی 
Sans plus chercher à t'excuser
بدون هیچ تلاشی برای عذرخواهی
Beneath the silver moon
در زیر ماه نقره ای
Maybe you were right
شاید تو درست میگفتی
But baby I was lonely
اما عزیزم من تنها بودم
Quand ton coeur éclate
وقتی که قلب تو عاشق می شود
Laisse le destin l'emporter
اجازه بده که سرنوشت آن را رقم بزند
Ose le meilleur
 جرات کن بهترین را
Et lève-toi sans avoir peur
و بی هیچ ترسی برخیز
We're all bloodless
and blind
ما همه کور و رنگ پریده هستیم
And longing for a life
و اشتیاق داریم برای زندگی
Beyond the silver moon
دورتر از ماه نقره ای

I'm standing in the street
من در خیابان ایستاده ام

Crying out for you

فریاد می زنم برای تو

A toi d'exister
برای تو زنده ام 
Seul face à la nuit
تنها روبرو با تاریکی
So far away
بنابراین خیلی دور
A tout jamais
برای همیشه
I've trashed myself
از خودم دست کشیده ام
I've lost my way
راهم را گم کرده ام
I've got to get to you
من باید به تو برسم
Je serai là pour nous
من برای ما شدن اینجا خواهم بود

 

http://www.4shared.com/file/89359392/19710a7b/Enrique_Iglesias_Ft_Nadia_-_Tired_Of_Being_Sorry_wwwchansonblogfacom_.html


 
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

   محمد صالح علا را از سالهای دور که فقط صدایش را می شد شنید دوست داشتم. سه شنبه شب ها را با هم به صبح می رساندیم و همین طور در روزهای هفته با هم عاشقانه پیر می شدیم. یک شب را خوب یادم هست در گوشم زمزمه می کرد که شادی های کوچک پراند از حروف شفوی. اما هیچ گاه نگفت که این حروف شفوی چه هستند و مرا همچنان به دنبال این جمله خود کشاند و کشاند تا امروز که سرگذشت شنیده و ناشنیده ام را مقابل چشمان خودت می بینی.

   دلخوش بودم به همین شادیهای کوچک که شاید از خوبیهای کوچک سرشار می شوند. دلخوش به همین قدر که بانویی را زیر بارش عاشقانه باران بی هیچ مزد و منتی به خانه اش برسانی. دلخوش به همین دست تکان دادن هایی که پیرمرد را خندان می کند. دلخوش به نگاه سرشار از آرامشی که مضطربی را به سکوت و نگاه فرامی خواند. بگذار سهمی که از چشمان هیچ کس ندارم را در لبخند تو خلاصه کنم. این دلخوشی را بگذار شادی کوچک من باشد. حتی اگر به دروغ به ستایش اندیشه ات نشسته باشم تا در آسمان لبخندت پرواز کنم. این بهانه را بگذار با هم خیال کنیم. از تمام غریبه ها نگاهت را بگیر و بگذار هر چه می خواهند بگویند. دلم را امشب به لبخند تو خوش نگهدارم که فردا شاید برای شاد بودن دیر باشد. احساسم را بگذار در آسمان سرزمینم به پرواز درآورم. سرزمینی که در آن قلب هیچ غریبه ای نمی تواند درختان کودکیم را به یغما برد. سالهای عمرم را به همین شادیهای کوچک سپری کرده ام. چه کنم به چشم و زبان جماعتی که عاشقانه زیستن انسان را تاب نمی آورد؟

هرچه می خواهد بگوید، هرکه می خواهد

هرچه می خواهد بگوید، تلخ یا شیرین


 
چکامه کوچ 4و 5
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸  
 
دیگر مگرش به خواب بینم
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  

   در عصری که ما زندگی می کنیم شاید اگر دو دوست بخواهند که با هم بمانند کار چندان سختی نداشته باشند. یعنی دیگر نمی توان دوستان را به دلیل دوری راه گم کرد و یک عمر چشم انتظارشان ماند. اما به لطف همین توسعه ارتباطات می توان دوستان سالهای دور را دوباره پیدا کرد.

   دو سه روزی می شود که در فیس بوک یکی از دوستان دوران جوانی مادرم را پیدا کرده ام و خاطره ها را برای دو هم محله ای که حالا محله هایشان هزارن کیلومتر از هم فاصله دارد و بازی روزگار هر یک را از شهر و دیار خود کوچ داده است زنده کرده ام. عکس ها را نشان مادرم می دادم و لابد او هم دوست قدیمی اش را می دید و نجوای خاطراتش را در گوش کسی جاری می کرد.

 

   این روزها بسیار یاد کردم از دکتر "محمد ادیبی". پزشکی که تمام پنج عضو خانواده سابقمان به دفعات تحت معالجه او قرار گرفتند. قبل از آنکه پزشک باشد انسان وارسته ای بود. سالها پیش نابهنگام ما را تنها گذاشت و من آخرین نسخه ای که برایم نوشته بود را هنوز به یادگار دارم. رازی دارم که تنها در تمام عمرم به دو نفر گفته ام. یکی از معدود پزشکان محبوبم و دیگری "او" که دوستش داشتم. هر کجا که هست با من پیمان دارد که راز نگهدار باشد.

 

   هوا دارد سردتر می شود. گلهای کوکبی که سال گذشته کاشته بودم حالا گل داده اند هر کدام از کف دست بزرگتر. باید شاخه های بید را بزنیم تا نور بیشتری بگیرند و بیشتر هم دیده شوند. گلهای کوکب هم سر به زانو هستند. نسترن ها که فکر کنم خشک شده اند. داودی ها پر گل به قوت خودشان باقی هستند و خب نباید گلهای استکانی را هم از یاد ببرم. به هر حال تلاششان را کردند و رنگ بنفش قشنگی داشتند. دلم می خواهد سال بعد گلهای ناز هم دوباره گل بدهند. هوا دارد سردتر می شود و من اتاقم هنوز تاریک و پر دیوار است با گلدانهای خشک شده و بی عشق...


 
من همیشه حقیقت را به تو گفتم
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸  

   بهارآذر روزها بود که ترجمه یکی از آهنگ های روی خانه ام را که حالا در خانه خودش هم می خواند خواسته بود. می دانست که فرصت نداشتم و همان یک بار هم که کار ترجمه را نیمه کاره رها کردم با قطعی برق تمام نوشته هایم از دست رفت. ترجمه کامل و مورد اطمینانی نیست. کمی ترجمه آزاد در کنار برخی جملاتی که ناتوانی در ترجمه یک کلمه تمام آن را نامفهموم کرده شاید کار ناقصی به نظر برسد. حتما کیقباد را هم راضی نمی کند. به هر حال امروز بیش از این در توان من نبود. شاید پنجشنبه آینده از استادم بپرسم. "سینا" صدایم می کند و این را دوست دارم. به من اعتماد به نفس می دهد و علیرغم خستگی که در چشمانش موج می زند تمام آنچه می داند را بی دریغ می گوید.

تصحیح:برای 3 عبارت داخل "   " و در کل برای تمام شعر از "صبا" کمک گرفتم. بی توقع بی دریغ کمک کرد. این روزها کم هستند. امیدوارم هر که هست عاشق باشد.

 

Je serai toujours là

C'est une promesse
Que j'ai faite là

من همیشه آنجا خواهم بود

این پیمانی است که من آنجا با تو بستم

Comme une caresse

Les mots du cœur
Sont merveilleux

کلماتی که از قلب لبریز می شوند بی همتا هستند

بی همتا همچون نوازش

Je sais l'amour s'appelle nous deux

من می دانم که عشق به نام ما هر دو است

Je connais ton cœur
Je'connais ton corps
Par cœur

من تن و قلب تو را با قلبم می شناسم

"Même quand tu blesses
C'est la tendresse
Qui pleure
Faut que j'te dise à tout moment
J'ai peur
Si peur de me brûler le cœur"
J'm'arrêterai pas de t'aimer
Quoiqu'il arrive

حتی زمانی که تو قلبم را می رنجانی
این محبتی است که می گرید
باید که در تمام لحظه ها با تو بگویم 
می ترسم
می ترسم از شکستن قلبم

هر چه پیش آید من از دوست داشتن تو دست بر نخواهم داشت

"Je sais te mentir ça m'sert à rien
Et tout te dire
Ça m'fait du bien"

من می دانم که دروغ گفتن به تو هیچ سودی ندارد

و گفتن برای من عین خوشبختی است

J't'ai toujours dit la vérité
"Celle' d'aujourd'hui à tout changé
C'est le grand homme Qui a décidé
Du reste il a fallu trancher"

من همیشه حقیقت را به تو گفتم
او که امروز سراسر تغییر کرده است
مرد بزرگی است که تصمیم گرفته
و باید از انچه که  مانده انتخاب کند

J'm'arrêterai pas de t'aimer ah ah
Ce sera mon petit secret
Comme un jardin discret
Qui voudrait fleurir
Dans ton cœur

من از دوست داشتن تو دست بر نخواهم داشت

این راز کوچک من خواهد بود که چون باغی پراکنده می خواهد در قلب تو شکوفه کند


 
adio
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸  
adio, adio querida
خداحافظ عزیزم
no quero la vida,
دیگر زندگی را نمی خواهم
me l'amargastes tu
تو آن را بر من تلخ کردی
tu madre cuando te pario
y te quito al mundo
وقتی مادرت تو را به دنیا آورد
corazon ella no te dio
به تو هیچ قلبی نداد
para amar segundo
تا عشق دیگری داشته باشی
va bushcate otro amor
برو و عشق دیگری پیدا کن
aharva otras puertas,
درهای دیگری را بزن
aspera otro ardor,
به عشق دیگری بیاندیش
que para mi sos muerta.
برای من دیگر تو مرده ای
adio, adio querida
خداحافظ عزیزم
no quero la vida,
دیگر زندگی را نمی خواهم
me l'amargastes tu
تو آن را بر من تلخ کردی

 
Quelque chose dans mon coeur
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

Mes parents me voient trop petite
Mes copains me grandissent trop vite
Même si je leur tiens encore la main
Quelque chose me tire vers demain
Quand je balade une douce tristesse
En vieilles tennis et slack US
J'aimerai que le temps s'accélère
Des fois je voudrais tout foutre en l'air

Quelque chose dans mon coeur
Me parle de ma vie
Entre un grand mystère qui commence
Et l'enfance qui finit
Quelque chose dans mon coeur
Fait craquer ma vie
Une drôle d'envie une impatience
Et la peur que j'oublie qui je suis
Qui je suis

Je voudrais faire le tour de la terre
Devenir une autre Ava Gardner
Écrire avec mon écriture
Mes passions secrets sur les mûrs
Tout savoir de ces moments
Que j'ai vu dans des films seulement
Et pouvoir revenir en arrière
Pleurer dans les jupes de ma mère

Quelque chose dans mon coeur...

Quand je dors pas seule dans la nuit
Seule dans la ville endormie
Il y a des voix qui me chuchotent tout bas
Une histoire qui n'est rien qu'à moi

Quelque chose dans mon coeur...


 
چکامه کوچ 2 و 3
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸  
 
آوای وحش
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

   از دیشب که از سفر دو نفره مان برگشتیم هیچ حالم خوب نیست. ١٣۵٠ کیلومتر را دو روزه رانندگی کردم. اولین جریمه رسمی هم توسط پلیس به نامم نوشته شد تا معنای خط ممتد را حسابی درک کنم. آن هم دو بار. گردن و شانه ام درد می کرد. با همه خستگی باید می ماندم پای کامپیوتر تا حقایقی را درک کنم. با همان رویاهای ناتمام خوابیدم و صبح پستی از وبلاگم را که به یاد چکامه کوچ ساخته بودم به روز کردم. حالم خوب نبود. از آن پیامک هایی یاد کرده بودم که شیرینی از بین نرفتنی دارند. یک جا یادداشتشان کرده ام. عجیب آتشی دارند.

just wish to solve every thing friendly with any result..

   اصلا نمی توانم نگاهشان کنم. چطور شد که آن روزها شد این روزها؟ این سوال بی پاسخی نبود. از چشمهایم دیگر خبر ندارم که خشک شده اند یا هنوز می توانند ببارند...


 
Je t'aime
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

تو لبخند زنانه ات را به من هدیه کردی

طعم شیرینی که هیچ گاه فراموش نمی کنم

با تو من سالهای روشنی داشتم

به تمام این دلایل دوستت دارم

ما شبهای تبعید را در کنار هم گذراندیم

من و تو همانند یکدیگریم

و تو اگر اینجا نباشی من یتیم خواهم بود

به تمام این دلایل دوستت دارم

 

من هیچ مدالی ندارم، من این گونه آمده ام

من مردی هستم دیوانه عشق، دیوانه تو

من زندگیم را در انتظار تو از دست دادم

اما عشق تو را بدست آوردم

 

دسته های گل مضحک به نظر می رسند

تو که می روی من دیگر نخواهم خواند

تو در قلبت مرا و داستانم را می دانی

آهنگ های عاشقانه من هنوز از تو می گویند

به تمام این دلایل دوستت دارم

 

من در چشمهای تو اشک مهربانی دیدم

تو هیچ عهدی با من نداشتی حال آنکه من عهد تو بودم

با تو است که من آرزوی پیری می کنم

به تمام این دلایل دوستت دارم

دوستت دارم


 
چه زیان تو را که من هم...
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸  

   چند روزی بود که نبودم. دلم اینجا بود و نمی توانستم باشم. از مرگ یاد آوردم و آرزوهایی که پر بی راه نبودند. از مرگ گفتنم چیزی فرا تر از یک آرزو بود. تجسم ثانیه هایی که عاشقانه زندگی می کنی روبرویت می ایستند که تمام آرزوهایت سرابی بیش نبودند. و حالا این آرزوها برایم می شوند کابوس. می گذرم از دانه دانه آرزوهایم و آخر همان مرگ می ماند که به هم لبخند می زنیم.

   ما چقدر دور و دیر به روزهای نزدیک شیرین گذشته بر می گردیم و می بینیم که چقدر دیر و دور شده اند. آن قدر که دل خوش می کنیم به همان آرزوی مرگ که قطره قطره توی چشمهایمان می چکد.

   این آرزوی مرگ که برایم نوشته بودند را نمی توانم انکار کنم. نمی توانم بگویم که چشمهایم را پر از زندگی ببین. و کسی که از این جام تهی لبریز است چگونه با تو بگوید فردا آبستن خاطره هایی تازه می شود؟ چگونه دل ببندد به سرنوشت مبهم خویش؟

   چگونه رهایت کنم از تمنایی که خود هر روز آرزویش می کنم؟ بگذار به این سرنوشت مشترک دچار شویم. بگذار از ارزو رها شویم...


 
خاطره ای خطاب به بهار آذر
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  

   تلفن زنگ زد. دست دراز کردم تا گوشی رو بردارم. سیمش گره خورد و کشیده شد و در حال افتادن بود که گرفتمش. گوشی رو گرفتم دستم و جواب دادم. صدای زنانه ای رو شناختم. سلام و احوالپرسی معمول که رد و بدل شد گفت:

- خواب بودین؟

گفتم: تقریبا

عذرخواهی کرد و بالاخره گفت: آقای شجاعی یه خانمی اومد در خونه ما سوئیچ ماشین رو گرفت و گفت برای برنامه شب باید ماشین ها رو بیرون بگذاریم. گفت می دم آقای شجاعی این کار رو بکنه.

   از برنامه شب قدر خبر داشتم ولی با تعجب پرسیدم:

- راستش تا حدودی در جریان هستم ولی حالا چرا سوئیچ شما رو گرفتن.

- چطور؟

- آخه مراسم اون طرف پارکینگ که نیست. این طرفه. زیر خونه ما. حالا من الان می رم و می گیرم سوئیچ رو می آرم خدمتتون.

اون که می دونست از خواب بیدار شدم گفت: نه دیگه به شما زحمت نمی دم. خودم می رم می گیرمش.

گفتم: نه اصلا

گفت: نه خودم می رم پایین

گفتم: حالا شما که می رین پایین نمی شه من هم بیام پایین؟

بالاخره کوتاه اومد و تشکر کرد.

گفتم: حالا ببخشید من یه سوال داشتم. چرا شب اومدین یه جمله نوشتین و دیگه جواب ندادین؟

با تعجب گفت: بله؟

گفتم: توی مسنجر چرا یه جمله می نویسن و دیگه جواب نمی دین. تا حالا دو بار این کار رو کردین.

با مکث جواب داد: آقای شجاعی! فکر کنم اشتباه گرفتین منو.

مکث کردم و به چهار رقم آخر شماره ای که افتاده بود روی تلفن نگاه کردم. آوار روی سرم خراب شد...

گفتم: خاک به سرم خانم دکتر ببخشید.

از خنده غش کرده بود. منم همین طور.

   عذرخواهی کردم و کمی هم توجیه کردم که این شب ها تا صبح بیدارم تازه صبح می خوابم. امروز اما چون صبح رفته بودم ثبت نام کلاس زبان و برگشتم بیشتر خوابیدم.

خب دیگه حرفی نبود و باید خداحافظی می کردیم و من می رفتم دنبال ماموریتم.

گفتم: خانم دکتر

گفت: بله

گفتم: حالا اجازه می دین یه جمله بگم؟

گفت: بفرمایین

با مکث و آرامش گفتم: قدم نو رسیده مبارک. از ته قلبم خوشحال شدم به خاطر این موضوع

...

سوئیچ رو گرفتم و بردم در خونه. در باز شد و نگاه های پر از خنده به خاطر ماجرای امروز. گفت:مال ما که این نیست.

دوباره خنده و خجالت

   هم توی دلم بود و هم گوشه ای اشاره کردم که وقتی من دست توی کارها نداشته باشم نتیجه می شه همین که می بینی. البته گناهی ندارند آنها. یادم باشد به آنها که درب خانه تان را می زنند سفارش کنم زنگ نزنند که آمیتیس کوچولو بیدار نشود.

   رها شدم آمدم کنار پنجره راه پله و کوچه را نگاه کردم. مثل همیشه سه بچه گربه تازه بزرگ شده مشغول کشتی گرفتن بودند. پسری کنارشان بود که فکر کردم قرار است بروم دعوایش کنم که دیگر این طرف ها پیدایش نشود. لازم نبود نگاهی به خودم بکنم که بفهمم من اهل این کارها نیستم و فقط ادعایم گوش فلک را کر کرده است. گلها را نگاه کردم با این آرزو که شاید امسال گل بدهند و می دانستم آرزوی پوچی می کنم.

   داشتم توی ذهنم طرح نوشتن همین کلمات را می ریختم. آمدم که بنویسم. باز هم یک نظر خصوصی عزیز داشتم. بعد ها می نویسم از این نظرها...


 
میر حسین موسوی
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸  

   شاید سال گذشته همین روزها بود که نامش کم کم به سر زبان هایی می آمد که نگاهشان کمی دورتر را هم می نگریست. آن روزها هنوز من یاد روزهای کودکی ام بودم. هنوز با همان عشق آرزو داشتم که روزهای شوقم دوباره برگردند. در دلم گناهم را پنهان کرده بودم. دل خوش کرده بودم به خیالی که انگار می شود در یک چهارشنبه دیگر دست مرد مهربانت را بگیری و باز شب از خوشحالی خوابت نبرد. فکرش را بکن. درست از همین جا که خط بکشی می شود مرز میان لمس دستان آن مرد مهربان.

- و مدام فکرم می رفت پیش او که دستش را داده بود به دست سلطان پاپ و باز خوابش نبرده بود- خب هر کس دنیایی دارد...

   همین طور در بازی شیرین می آیم نمی آیم قند توی دلم آب می کردم. از استقبال سرد سفر که برگشتم یک بار شکوه لبخند را در چشمان مردی به تکرار دیدم. باز خاطره های بیست سالگی ام تازه شدند. درست روی صندلی هایی که دستی به قامت برخواسته ام دست تکان می داد. آن روز فقط می گفت:"نمی گویم نه"

   گذشت تا به همین محمد علی ابطحی ثابت کردم که نمی آید. فقط گفت: "من که می گویم می آید." و آمد...

...در دست گلی دارم این بار که می آیم/کانرا به تو بسپارم این بار که می آیم

حرفهای دیگری را که آن روزها گفته شد و من این روزها تازه می شنوم را جای دیگری شاید نوشتم.

صحبت بر سر همان دو قطبی بزرگی بود که برای اولین بار رخ می داد. چنان شیفته و مغرور بودیم که واقعیت پیروزی را در خیال می دیدیم.

میرحسین موسوی

از قله سکوت خود پایین آمد و ایستاد که این بازی را به سمت دیگری ببرد. و من باز بار دیگر شکوه اخلاق محبوبم را در افق های چند هزار ساله به تماشا می نشستم و دلم گرم بود آنچه که می داند. گر چه می دانستم که با چشم گریان نامی را خواهم نوشت که به نظر تا همیشه نام دیگری خوانده می شد.

    تن دادم به این بازی که به قدر ایمانم می دانستم نهایتش چیزی جز پیروزی نیست. و همه دیدند که چیزی جز همان پیروزی نصیب ما نشد و خب این خودش تمام دنیاست.

   موج سبز هم کم کم به چشم می آمد. روزهایی را پیدا کردم که برایم خاطره داشتند و خاطره های دیگری هم پیدا کردم و کاش که برادرم هم با من هم خاطره می شد. اینها گذشت تا روز تکراری چهارشنبه انتخابات و آنجایی که من بودم.

همه این ها را گفتم که بگویم میرحسین موسوی چگونه در چشم من توانست به خودش تکیه کند و در دلم نامش را تکرار کند. از تمام آشفته گویی های این چند ماه که فاصله بگیریم و از تمام سخن هایی که احساس می کنی سخن دیگری در پس پرده پنهان دارند فکر کردم که تنهایی زاویه ای از میرحسین موسوی را یافته ام. و چون آن را به تکرار و تصادف دیدم یقین کردم که راست می گویم.

من در آن چهارشنبه تکراری انتخابات که در میان جمعیت درست نزدیک او بودم دیدم که خود را میان انبوه مردم گم نکرد. صبور همه را دید و جدا از تمام مردم که تو می دیدی با تامل خواست که دیگرانی را هم ببیند. ای کاش من هم میان آن دیگران بودم که از دور دست بر آتش آن شب بی پایان داشتند.

 

شب های بعد از انتخابات شب هایی نبودند که علیرغم پیروزی شیرین باشند.اینکه من هم یکی از مردم بودم یا دلم پیش آنها بود فرقی ندارد. اینکه خانه قبلی ام به دستور قوه قضائیه مسدود شد فرقی ندارد. اینکه آن یکشنبه تلخ روبروی همین صفحه سفید و روی همین صندلی نشسته بودیم و مادرم خیال می کرد که علت بریده بریده خبر خواندنم آن است که جملات را دستچین می کنم و نمی دانست که بغض آن قدر سنگین است که نمی گذارد سخن بگویم. بماند همه اینها بماند

در بسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را/در دست تو بسپارم اینبار که می آیم


 
من با تو سالهای روشنی داشتم
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  
Toi tu m'as donné ton sourire de femme
Tes larmes sucrées que je n'oublie pas
Avec toi j'ai eu  des années lumière
Des châteaux de cartes et des feux de bois
Pour toutes ces raisons; je t'aime

Les nuits de l'exil, on était ensemble
Mon fils et ma fille, ils sont bien de toi
Tu es comme moi et je te ressemble
Je suis orphelin quand tu n'es pas la
Pour toutes ces raisons; je t'aime

Je n'ai pas de médaille, je suis venu comme ça
Je suis un homme un fou d'amour, un fou de toi
J'ai passé ma vie, ma vie à t'attendre
Mais j'ai gagné l'amour de toi

Les bouquets de fleurs semblent dérisoires
Je ne chante plus dès que tu t'en vas
Tu connais par coeur ma vie, mon histoire
Mes chansons d'amour parlent encore de toi
Pour toutes ces raisons; je t'aime

J'ai vu dans tes yeux l'eau de la tendresse
Qui va du pardon à tes souvenirs
Tu n'as rien promis, je suis ta promesse
Et c'est avec toi que je veux vieillir
Pour toutes ces raisons; je t'aime
Je t'aime

 
چکامه کوچ
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  
 
با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  

   خب دیگر نوشتم خیلی چیزها را و هنوز شاید آنجا بیشتر برایش بنویسم برای کسی که دیگر شاید این طرف ها برنگردد. و همان یک باری هم که آمد شاید بشود گذاشت به پای تصادف و ... از اینها که بگذریم داشتم می گفتم که شاید بیشتر بنویسم از آن حرفهایی که فقط شایستگی شان به این است که درست توی چشمهایش نگاه کنی و دلت حرف بزند. من که اصلا چشمی نداشتم که توی آنها نگاه کنم. من را از معجزه چشم ها محروم کردند. با خاطره های ندیده ام تنها گذاشتند. آن قدر که به بت پرستی خو کردم. آن قدر که چشم ها را توی دیوار می دیدم و با هم شب را به صبح می رساندیم. شکوه این رابطه ها رسیده اند به آنجا که پس از یک سال یادگرفته باشیم به هم سلام کنیم. خیلی خنده دار نیست؟ من که از کودکی سلام را به یاد دارم و بعدها که فهمیدم کجا نباید سلام کنم دیگر دیر شده بود برای آنکه بتوانی بگویی این خانه امنیت دارد.


 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸  

 

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

                                             ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید


 
هزار تیر یکی کارگر نشد از مرگ
ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  

پست زیر را برای کسی نوشتم که نظر خصوصی برایم نوشته بود. نام کوچک خودش را به عنوان کلمه عبور وارد کند و پاسخش را بخواند


 
قانون بی برگ و باد
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  
 
تقویم تاریخ
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸  

روزی،

جایی،

با کلماتی بریده بریده نوشته بودم:

تعجب نمی کنی وقتی مقابل دیوار می ایستی و قصه ات را زیر لب زمزمه می کنی،

قصه ات که تمام می شود،

دیوار همچنان پابرجاست:

سرد و خاموش..."

٧ سال بعد دیوار همچنان سرد و خاموش است.


 
دوستش دارم
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  

"قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم
قصه برف و شراره قصه دشنه ومرحم
قصه من قصه تو قصه تلخ دوباره
قصه پلنگ عاشق قصه صید ستاره

خسته و دلگیرم از من درو باز کن به ستاره
یه نفس نوازشم کن بذار از شب گل بباره
چیزی تا گریه نمونده پر بغضه همه حرفام
منو با یه بوسه بشکن که سکوته همه دنیام


منو بشناسون دوباره به من و آینه و دیدار
منو تازه کن به بوسه منو دست گریه نسپار
یه ترانه از تو دور و یه ترانه به تو نزدیک
پیش تو گم میشم از تو ای غزلواره تاریک"


 
چو دزدی با چراغ آمد...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  
 
آن جمعه مردادی...
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  
 
خاطره های تازه
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸  

   با بهارآذر تازه دوست شده ام که ای کاش زودتر می آمد شاید کمی از این ویرانی نجات پیدا کنم. بگذریم که این روزها چقدر مشغولم و کمتر فکر می کنم به آنچه که از سر گذرانده ام و آنچه که شده است آرزوهای زودگذرم. بهارآذر شاید اولین دوستی باشد که دوست دارد نامش را اینجا بگذارم که شاید اگر کسی گذارش به این متروکه بی سرانجام افتاد بداند که کسی هست که دوست دارد نامش را در "بی برگ و باد" من ببیند. 

   با بهارآذر تازه دوست شده ام که ای کاش زودتر می آمد. فکر می کنم دنیا همین یک بهار را میان آذر زندگی کم دارد. آن قدر هیاهو می شنوی و آن قدر دچار رساندن امروز به انتهای شب شده ای که وقتی کسی می گوید گاهی به آسمان نگاه کن خیالت نمی رسد که دیگر وقت نگاه کردن به آسمان شده است.

   بگذریم...با بهارآذر تازه دوست شده ام. فردا دوباره همین جا می نویسم که خیلی چیزها را هنوز خوب به یاد دارم.


 
Je t'aime
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸  

D'accord, il existait d'autres façons de se quitter
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
Dans ce silence amer, j'ai décidé de pardonner
Les erreurs qu'on peut faire à trop s'aimer
D'accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais
Je t'ai volé ce sang qu'on n'aurait pas dû partager
A bout de mots, de rêves je vais crier

 

بپذیر، راه‌های دیگری هم هست که به جدایی برسد
اگر به سوی روشن می‌نگریستیم، به یاری‌مان می‌شتافت
در این سکوت تلخ، بر آنم که ببخشایمت
این خطایی است که در زیادتی عشق سر می‌زند
بپذیر، دخترکی در من هماره تو را خواسته است
تو را که شبیه مادری بوده‌ای، یاور و پناهگاه من
می‌خواهم این آواز را برایت بخوانم که ما یکدیگر را ترک نمی‌کنیم
در میانه‌ی واژه‌ها و رؤیاهایی که فریادشان می‌کنم

 


D'accord je t'ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué

Dans cette maison de pierre,
Satan nous regardait danser
J'ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix

بپذیر، در تمام لبخندها و رازهایم به تو اعتماد کردم
حتی آنها که با نگاهبانان اعتراف ‌ناکرده برادرند

در این خانه‌ی سنگی
شیطان رقص ما را به ‌تماشا نشست
جنگِ تن‌به‌تن را چنان می‌خواستم که صلح بیافریند


Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça

دوستت دارم، دوستت دارم
مثل یک دیوانه، مثل یک سرباز
مثل یک ستاره‌ی سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
بسان یک گرگ، بسان یک پادشاه
بسان مردی که من نیستم
تو می بینی که این‌گونه‌ات دوست دارم


 
"تو بزرگی ای غم معصوم عشق"
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸  

   این چند روز شد خیلی وقت که اینجا ننوشته ام. شد خیلی حرفها که باید نوشت و به یاد داشت. خیلی هاشان بماند که یک روز همین جا بنویسم و یا شاید جایی دیگر...نمی دانم.

   خیلی وقت بود که خودم را از آن قصه دور کرده بودم. باید همیشه یادم باشد که همیشه چیزهایی هست که من یا هر کسی دوست داریم زندگی را با آنها معنا کنیم و یا آرزو کنیم که ای کاش مسیرمان به سمتی کج نمی شد که حالا اینجا باشیم.

   عیبی ندارد اگر خرج تجربه ای باشم برای کسی که بفهمد چگونه زندگی کردن را. اشکالی ندارد اگر زیر پای تصورهایی که هیچ وقت سر بر زبان آمدن ندارند صدای خرد شدن استخوان های جوانی ام را بشنوم.

   تمام داستانهای گذشته ام را مثل گنجینه ای بر باد رفته زنده نگاه می دارم. همیشه باز می گردم و به یاد می آورم که از آنچه بر من گذشت فقط خاکستری در افق های دور باقی مانده است. خش خش تمام برگ ها را در بادهای سرد پاییز می شنوم. تمسخر معصومانه ای را به یاد می آورم. گریه نمی کنم. فریاد نمی زنم. فقط نگاه می کنم. نگاه می کنم به خاطره مظلومیت چشمهایم. نگاه می کنم به تلاشهای شبانه ای که صدای قهقهه زندگی امروز به تحقیرشان نشسته. به سادگی یک قلب و به سادگی یک قلب دیگر نگاه می کنم.


 
از هیچ پاره های دلم بی خبر نباش
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  

   دخترک شیطنت هایش را پنهان کرده بود. نوار سبز رنگ دور مچ دستش را دیده بودم و فکرم نرسید که در دلم بگویم چند سال دارد. شادی زودگذری را همراه باز شدن در توی چشمهایش می شد دید. من باز نگاه نکردم. نگاه نکردم که آرامش درون چشمهای خودم به هم نخورد.

 

   فکرم دوباره رفت حوالی یک سال پیش و درست همین روزهایی که کسی نشسته بود به تمسخرم و من انگشتانم را دانه به دانه برایش نشان می دادم که هر کدام به سمتی اشاره می کردند و بگذار بماند ...من پرونده سیاه این زندگی را بسته بودم. به مرگ سفیدی اندیشه می کردم که از شباهت انسانهایی که هیچ شباهتی به هم نداشتند لبریز بود.


 
 
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

   دختر بدون اینکه تو دلش  از چیزی ناراحت باشه گفت: ببخشید تو رو خدا مادرم حسوده. اگه می شه مال ما رو هم بگذارید کنار این یکی ها که تو دید باشه.

   من هم بدون این که تو دلم از چیزی ناراحت باشم گفتم:خواهش می کنم. حتما...

   به نسلی نگاه کردم که نمی خواست آنچه باید باشد، باشد. پذیرفته بود که از او تعریف تازه ای  داشته باشم. شاید باید من هم تعریف تازه ای از خودم می کردم ...

   باید به نسلی می پیوستم که حسادت را لازمه زن بودن می دانست و دروغ را سرپوشی برای دروغی دیگر. نسلی که هنرش پنهان کردن سیاست در چشم بود. نسلی که برگ برنده اش سوخته بود. راستی من هم هم نسل نسل مرگم...


 
وقتی که آمد کوچه بوی دیگری داشت
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  

   آن روز به دیدن کسی رفته بودم که می رفت حضور ازلی اش را به ابدیت پیوند دهد. آن روز برای کسی دست تکان دادم که دوستش داشتم. آن روز همراه کسانی عشق مشترکمان را جشن گرفتیم که لحظه های ناب تاریخ در رگهایشان جاری بود. آن روز به فردای روشن شهرم لبخند زدم. شهری که می سازمش. شهری که با شور این عشق مشترک نام می گیرد و بی ترانه باران می میرد.

   بردن نام خاتمی  برای انفجار سالن کافی بود. چه برسد به آنکه قدم بگذارد جاییکه هزاران نفر بی تابی حضورش را لحظه شماری می کردند. نیم ساعت قبل موسوی آمده بود به همراه همسرش. استقبال با شکوهی بود. -البته شکوه را اینجا به همان معنایی استفاده می کنم که در مردم جاری است- تا به حال آن قدر خبرنگار ندیده بودم. بالاخره خاتمی هم آمد و در میان استقبال ما به سمت موسوی رفت و بالاخره آن دو یکی شدند. سخنرانی خاتمی کوتاه بود. اما در همان آغاز حرف آخر را گفت:

غروب نزدیک است

                         اما من

                                                  صبح را دوست دارم